#یه_نفس_هوای_تو_پارت_431

- عیب نداره دخترم... از اولم این پسر قسمتت نبود تو جنگیدی... یادته گفتم چیزی رو به زور از خدا نخواه... یادته گفتم بسپار به خودش، خودش بهترین رو بهت می ده... حالا رفتی دیدی اون آدمی که ازش یه بت ساخته بودی نیست... عیب نداره تحمل کن... حالا بهتر زندگی می کنی، من که گفتم عشق باید سازنده باشه نه مخرب... عشق شما مثل یه آبشار زود به اوج رسید و زود سقوط کرد عشق باید مثل رودخونه جاری باشه نه مثل مرداب بگنده، نه زود افول کنه...

- حالا که مُهر یه زن مطلقه رو پیشونیمه، چه طوری تحمل کنم.

مامان:

- سخته اما شاید از این به بعد طعم خوشبختی رو بچشی در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه مشکلات ما هم حل می شه... رادین خودش پسر بدی نبود اما نذاشتن... اون روز که اومدی گفتم این راهش نیست گفتی نه رادین عاشقمه برمی گرده... دیدی، اون اندازه ی تو عاشق نبود...

چیزی نگفتم و مامان ادامه داد:

- اگه باهاش ازدواجم نمی کردی همیشه در حسرتش می سوختی با هیچ کس دیگه هم خوشبخت نمی شدی چون همیشه چشمت دنبالش بود، الان دیدی اونی نبود که فکر می کردی... اینم شد یه تجربه که از این به بعد عاقلانه تر فکر کنی و با دلت تصمیم نگیری.

- آره... ولی من با تمام کاراش هنوز دوستش دارم اما... اما... حس می کنم وسط قلبم یه حفره ی بزرگ باز شده رادین به عشقمون خیانت کرد باهام بد تا کرد... با این حال من نمی تونم فراموشش کنم...

مامان:

- باشه عزیزم زمان می بره فراموشش کنی فقط باید بخوای تو تا حالا نخواستی از این به بعد تلاشت رو بکن... حالا هم پاشو اینا رو جمع کن خوبه بابات زود نیومد اینا رو ببینه آخه تو نمی گی قلب بابات مریضه...

- شما کجا رفته بودی؟

مامان:

- رفتم پیش بابا بگم آقای نیازی اومده بود گفتم بره باز به دوستاش رو بندازه...

نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com