#یه_نفس_هوای_تو_پارت_430
مامان:
- نسترن مامان خوبی این جا چه خبره، می خواستی چیکار کنی؟
نگاه پر از ندامتم رو به چشمای ترش دوختم و خودم رو انداختم بغلش.
- هیچی، دیگه هیچی...
منو از خودش جدا کرد و گفت:
- نکنه می خواستی همه قرصات رو با هم بخوری نکنه می خواستی ما رو بدبخت تر از این که هستیم بکنی...
نمی تونستم دروغ بگم هنوز همه چی همون جور مونده بود با صدای بغض دارم تأیید کردم... حالش خراب شد حس می کردم دستاش داره سرد می شه... زود بلند شدم یه آب قند براش درست کردم و کنارش زانو زدم.
- بخورش مامان... تو رو خدا ببخشید هیچ کدوم رو نخوردم... خوبی مامان... نگام کن سالمم غلط کردم فقط فکرش رو کردم هیچی نخوردم.
مامان:
- انقدر ضعیفی که می خواستی واسه یه خونه خودت رو بکشی... من و بابات امیدمون به توئه... اونم داشتی ازمون می گرفتی...
- نه فقط خونه نبود... مامان... مامان... چی بگم که دلم پره... حالم بده... رادین با هاله ازدواج کرده...
با همون ضعفش منو توی بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد.
romangram.com | @romangram_com