#یه_نفس_هوای_تو_پارت_429

- آره به خودم اومدم دیدم مادرم حق داشت تو فقط دنبال پول بودی انکار نمی کنی که مهریتم گذاشتی اجرا!

- ولی... ولی... من نمی خواستم ازت بگیرم باور کن فقط می خواستم تحت فشارت بذارم تا حرفام رو گوش بدی اصلاً همه مهریه ام رو می بخشم باور کن راست می گم.

همون لحظه فرح جونم اومد بالا و با تمسخر نگام کرد نگاش داد م یزد که می گفت دیدی رادین رو ازت پس گرفتم.

محلش ندادم دوباره به رادین گفتم:

- باشه قبوله رادین برگردیم؟

فرح جون:

- باز چی داری تو گوشش می خونی... خام حرفاش نشو ثابت کرده چقدر می خوادت.

- خواهش می کنم بذارید خودمون برای زندگیمون تصمیم بگیریم.

دست رادین رو کشید و بردش یه گوشه و باز تو گوشش حرف زد از نگاه رادین می خودندم دودل شده ولی بعد از حرفای مادرش باز شد همون رادین سردی که از پله ها بالا می اومد.

فهمیدم تلاش بی فایده ست رادین خودش نمی خواد همه چی درست شه جنگیدن من به تنهایی فایده نداره... کاش از یه راه دیگه وارد می شدم کاش از یه راه دیگه مجبورش می کردم به حرفام گوش بده این جوری بیشتر بهانه دستش دادم...

وقتی دیدم چیزی درست نمی شه از مهریه ام گذشتم من پول رادین رو نمی خواستم خودش رو می خواستم عشقش رو می خواستم، می خواستم بشه همون رادین اول ازدواج... نه این رادین سرد و بی احساس... با قلبی شکسته تر از قبل برگشتم باز به این امید که بعد یه مدت جدایی خودش برمی گرده پیشم...

از گذشته ها اومدم بیرون روی میز پر بود از قرص... یه نگاه تلخ به دور و ور خونه انداختم با یادآوری خاطرات به خودم اومدم داشتم چیکار می کردم یعنی ازدواجش انقدر برام سنگین بود... من رادین رو بخشیده بودم ولی سختی های زندگی باهاش رو یادم نرفته بود غرورم رو که زیر پا گذاشته بودم دیگه جونم رو چرا داشتم می دادم یعنی این زندگی الانم خیلی سخت تر از اون زندگی پر کنایه ست، انقدر بدبخت بودم که حاضر بودم برگردم تو اون جهنم پر از تحقیر... انقدر برای تحقیر نشدن دوباره ام ناراحت بودم که می خواستم خودم رو بکشم چیکار داشتم می کردم، حسرت چی رو می خوردم حسرت آدمی که آغوشش رو ازم دریغ می کرد... چقدر حماقت... زندگیم رو می خواستم به پای چی بدم، به پای یه آدم خائن، با حرص دستم رو زدم به لیوان آبی که آورده بودم لیوان با شدت خورد به دسته مبل و شکست و آب ریخت روی فرش و خُرده شیشه ها هم همه جا پخش شد... دستم رو به میز کشیدم و قرصا رو ریختم زمین... از حماقتم، از این ناتوانی، از این بار اضافی بودنم حالم بهم می خورد.

نیم ساعت بعد مامان اومد ولی من هنوز تو حال خودم بود با دیدن من تو اون وضعیت یه جیغ کوتاه زد ون شست کنارم، شونه هام رو تو دستش گرفت و تکونم داد.

romangram.com | @romangram_com