#یه_نفس_هوای_تو_پارت_428


زنگ زد از صداش می تونستم چهره عصبانیش رو تصور کنم... برخلاف فکر من که منتظر عذرخواهی و منت کشیش بودم گفت، خودت خواستی و گوشی رو قطع کرد... منم تا روز دادگاه برگشتم سمنان و خانوادم رو در جریان گذاشتم مامان و بابام از این کار نهی ام کردند و کلی نصیحت... اما من می خواستم با این کار رادین رو بترسونم تا بین من و خانوادش بتونه درست تصمیم بگیره بفهمه من همیشه نیستم... انتظار داشتم باز منو انتخاب کنه و رابطه اش رو با خانوادش معتدل تر کنه می خواستم مجبورش کنم به حرفم گوش بده و بره دکتر یا حداقل مشاوره شاید یه راهی برای گرم شدن زندگیمون پیدا می شد... یادمه وقتی بهش پیشنهاد دادم برای بی میلیش بره دکتر یه داد و بیدای راه انداخت که از ترس چسبیدم گوشه دیوار و به خاطر حرفی که زده بودم کلی ازش معذرت خواهی کردم... به مامان اطمینان دادم رادین بر می گرده سمتم، عشقمون رو خیلی قوی می دونستم... اشتباه کردم... نبود... انقدر قوی نبود که تو پستی بلندی های زندگی سر بلند بیرون بیاد... برای جلسه اول دادگاه رفتم... رادین سرد شده بود حتی به زور دو کلمه باهام حرف زد... بهم برخورد... گفتم بچرخ تا بچرخیم فکر می کنه شوخی می کنم... به قاضی گفتم من مهریه ام رو می خوام، چون موضوع مهریه رو توی دادخواست طلاق نگفته بودم جلسه طولانی شد و به جلسه دوم کشیده شد که حدود بیست روز بعد که آخر خرداد می شد افتاد...

خودم رو زود رسوندم دادگاه تا قبل از شروع جلسه رادین رو ببینم تو این بیست روز چند بار با هم حرف زده بودیم که به بحث و دعوا کشیده شده بود باورش برام سخت بود رادین انقدر عوض شده باشه و با جدیت دنبال طلاق باشه تمام نقشه هام نقش بر آب شده بود... جوری حرف می زد و رفتار می کرد انگار هیچ زمانی تو زندگیش منو دوست نداشته البته می دونستم یه مقدارش زیر سر مادرشه... وقتی حاضر نشد تا قبل از روز دادگاه همدیگه رو ببینیم تصمیم گرفتم همون روز رو در رو صحبت کنم و راضیش کنم برگردیم سر زندگیمون کسی که تو زندگی اذیت می شد من بودم ولی اون کوتاه نمی اومد... دلم گرفته بود از این زندگی ولی باید با چنگ و دندون حفظش می کردم دوست نداشتم شش ماه از زندگیم نگذشته مهر طلاق رو پیشونیم بخوره، دیدمش که از پله ها بالا می اومد سریع خودم رو بهش رسوندم...

- سلام... می شه بیای با هم صحبت کنیم...

نگاه یخ زده اش رو بهم دوخت و گفت:

- دیگه حرفی نیست بهتره بقیه چیزا باشه جلوی قاضی...

با عجز نگاش کردم شاید دلش به رحم بیاد.

- خواهش می کنم بیا آشتی کنیم.

رادین:

- اون روز که رفتی شکایت کردی باید فکرش رو می کردی من زنی که سر یه سیلی بره شکایت کنه نمی خوام.

حرفای خودش نبود این رادینی که به خاطر یه سیلی کلی عذرخواهی کرده بود نبود رادینی که منتم رو کشیده بود نبود... رادینی که به خاطر من حاضر بود از ایران بره نبود... طرز حرف زدنش شبیه مادرش بود... بازم کوتاه اومدم من هنوزم می خواستمش هنوزم با دیدنش دلم آشوب می شد و گر می گرفتم... نباید می ذاشتم همه چی خراب شه...

- من قصدم از شکایت این بود که تو به خودت بیای.

رادین:


romangram.com | @romangram_com