#یه_نفس_هوای_تو_پارت_427
- نمی دونم فعلاً تو خیابون بچرخید.
سوار شدم متوجه نگاه راننده از آینه به خودم بودم اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم:
- مشکلی هست؟
راننده که مرد مسن و ریش سفیدی بود آروم گفت:
- دخترم با کی دعوات شده صورتت رو به این روز انداخته.
آخ که از بس سوزش روح و دلم زیاد بود صورتم رو از یاد برده بودم آینه رو از تو کیفم درآورم و نگاهی به جای انگشتاش کردم یه طرف صورتم قرمز شده بود و کمی باد کرده بود بینیمم خون اومده بود و خونش پشت لبم خشک شده بود انقدر تو شوک رفتارشون بودم که خونریزی بینیم رو نفهمیدم یه آه از ته دل کشیدم که فرح جون با اون دست سنگینش زده بود تو صورتم... خواستم برم خونه عموم اما با این صورت تصمیم گرفتم برم خونه نسیم... باز به آینه نگاه کردم دلم خون شد از این بی انصافی...
راننده:
- ازش شکایت کن... ببین چه بلایی سرت آورده!
شکایت چرا به فکر خودم نرسیده بود فوری گفتم، بره پزشکی قانونی...
بعد از معاینه با توجه به خون بینیم که پاکشم نکرده بودم و ورم صورتم و کبودی مختصر پهلوم دکتر 10 روز طول درمان نوشت.
از اون جا هم رفتم دادگاه و دادخواست طلاق دادم... بهم قول داده بود دیگه دست روم بلند نکنه اما زیر قولش زد تازه اجازه داد مادرشم کارش رو تکرار کنه جلو جمع خُردم کرد بعد عید تا حالا خون به جیگرم کرده بود با کارای خودش و فامیلش منم هیچی نمی گفتم باید می فهمید من همه چیز رو به خاطر اون تحمل می کنم اون نباید منو می زد اونم جلو چشم دشمنام نباید پرده های حرمت بینمون رو پاره می کرد با این فکرا دادخواست طلاقم رو تنظیم کردم...
بعدش رفتم خونه نسیم و همه چی رو گفتم درسته خواهر شوهرم بود ولی قبل از اون دوستم بود یه دوست خوب و وفادار که همیشه بهترین حامیم بود نسیم مثل همیشه طرف منو گرفت اما خیلی اصرار کرد آشتی کنیم رفت خونه شون و با رادین هم کلی صحبت کرد اما بی فایده بود کاری از دستش بر نمی اومد حتی مادرشم باهاش کلی جر و بحث کرد چرا من اون جام، اونم فقط حرص می خورد و ناراحت بود...
یه هفته صبر کردم تا دادخواست برسه دست رادین تو این یه هفته یه زنگ نزده بود حالم رو بپرسه... انتظار داشت من خودم با پای خودم آشتی کنم و برگردم... فقط منتظر عکس العملش بعد از دیدن دادخواست بودم...
romangram.com | @romangram_com