#یه_نفس_هوای_تو_پارت_426
فرح جون اومد نزدیک و گفت:
- روت خیلی زیاده، حق داشتم نذارم تو رو بگیره نه... خودتم فهمیدی لایقش نیستی داری می ری!
با بغض و نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:
- خدا ازت نگذره که زندگیم رو خراب می کنی... هیچ وقت نمی بخشمت...
نمی دونم به کدوم جرأت دستش رو بالا آورد و محکم خوابوند همون قسمتی که رادین زده بود محکم تر از رادین زد.
از دردش یه لحظه خم شدم... دست منم یه لحظه رفت بالا ولی همون جا مشتش کردم و انداختمش پایین همه ایستاده بودن و نگاهمون می کردن...
- ازتون نمی گذرم، رادین ازت بیشتر توقع داشتم... خوب رسم عشق و عاشقی رو نشونم دادی...
در رو باز کردم و از خونه ای که قرار بود خونه عشقم باشه اومدم بیرون... دلم گرفته بود... نفس کشیدن برام سخت شده بود... از پله های ساختمون که اومدم پایین تازه فهمیدم چی شده... داشتم از خونه قهر می کردم از عشقم... قدمام رو آهسته کردم شاید رادین بیاد دنبالم و نذاره برم... نیومد... یه ربع تو کوچه به خودم دلداری دادم الان میاد اونم نمی تونه ببینه من قهر کردم اما نیومد باز سرخورده شدم...
سر خیابون دستم رو برای یه تاکسی خالی بلند کردم.
- دربست.
راننده یه نگاه به صورتم انداخت و پرسید:
- کجا دخترم؟
romangram.com | @romangram_com