#یه_نفس_هوای_تو_پارت_424


تا دوباره اومدم دهن باز کنم یکی خوابوند تو گوشم و محکم هلم داد عقب که به لبه دیوار اُپن آشپزخونه خوردم... درد توی پهلوم پیچید...

یه لحظه همه ساکت شدند حتی خاله فرناز که داشت با حرفاش آتیش دعوا رو شعله ورتر می کرد... کوچیکم کرد اونم جلو جمع، چشمام پر از اشک شد اومدم اتاق تا بغضی که داشت خفه ام می کرد رو سبک کنم صورتم درد می کرد... تنم درد می کرد... قلبم درد می کرد... دیگه حرمتی نمونده بود... باید می رفتم... یه ساک کوچیکم برداشتم و مدارک مهمم رو برداشتم، صداشون از بیرون می اومد که سعی در مقصر جلوه دادن من داشتند، بی تقصیر نبودم ولی اگه رادین با یه جمله حمایتش رو نشون می داد این طوری نمی شد.

خاله فرناز:

- خوب خوردی خاله جون این همون دختریه که به خاطرش خواهرم رو خون به جیگر کردی... دیدی چه طور از خانواده ات پذیرایی کرد... نزدیک بود بیرونمون کنه.

هاله:

- رادین جان بیا این جا حرص نخور... مامان حالا شده دیگه... رادین رو ناراحت نکنید...

فرح جون:

- نه هاله جان باید چشماش باز شه چقدر بهش گفتم، می دونستم این دختر به دردت نمی خوره...

محسن خان:

- باشه آروم تر می شنوه زشته ناراحت می شه.

آقای قدیری:

- بسه خانوم، رادین پاشو برو از دلش در بیار.


romangram.com | @romangram_com