#یه_نفس_هوای_تو_پارت_421

- پاشو ببین چی کم داریم برای فردا بخرم.

با لج بازی پام رو روی زمین کوبوندم.

- من حوصله شون رو ندارم مخصوصاً که این سری نه نسیم هست نه هومن اگه اونا بودند باز بهتر بود.

بی حوصله سرش رو تکون داد و گفت:

- زود یه نگاه بنداز یه لیست بنویس دارم می رم بیرون بخرم.

از لجم شب هیچ کاری نکردم... صبح با تکونای رادین بیدار شدم که کارا رو انجام بدم، نمی شد دیگه از زیرش در رفت... حوصله کنایه های اونا رو نداشتم. بلند شدم یه لقمه نون و پنیر خوردم و افتادم به جون خونه و غذا درست کردن ساعت دوازده بود که رسیدن... با اکراه سلام و احوالپرسی کردم.

نیومده شروع کرده بودند، چقدر حرص خوردم... از همه بیشتر از رادین که در جواب حرفاشون ازم دفاع نمی کرد... زودتر میز رو چیدم بلکه بخورن برن... ظرف سالاد مونده بود بیارم سر میز، رفتم بیارم که فرح جون صدام کرد.

- نسترن بیا اینجا.

- بله.

یه قاشق و چنگال گرفت رو به روم و گفت:

- این چیه؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم:

- معلومه دیگه قاشق و چنگال!

romangram.com | @romangram_com