#یه_نفس_هوای_تو_پارت_420


حقیقت داره یا خوابه...

نه خوابه... خوابه می دونم... همه چی حتی آهنگی که آوردم یادآور وضعیتم بود تمام حرصم رو سر گوشی خالی کردم و محکم به دیوار کوبوندمش تا صداش قطع شه، گوشیم از هم باز شد و باطریش افتاد بیرون... اما صدای برخوردش بهم نشون داد خواب نیستم و واقعیته...

خیلی بی وفایی عشقم زیر لب همش این رو می گفتم مسخ شده بودم دیگه اشکی هم نمی اومد فقط یه بغض بزرگ تو گلوم نشسته بود که نمی شکست... زندگی برام معنیش رو از دست داد همه این مدت یه کورسوی امیدی داشتم به برگشت به زندگیم اونم تاریک شد...

برای چی این زندگی جهنمی رو تحمل کنم حالا که سقفی هم بالا سرم نیست دیگه تو این دنیا چی دارم که بهش دلخوش باشم... هیچی... با فکری که به سرم زد از اتاق رفتم بیرون چند بار مامان رو صدا کردم، نبود... ساعت چهار بود نمی دونم این وقت روز کجا رفته بود... چه بهتر که تنها بودم، به سرعت رفتم تو آشپزخونه وتمام قرصام رو مخصوصا آرامبخشا رو برداشتم با یه لیوان آب آوردم روی میز وسط سالن گذاشتم، بسته های قرص رو گذاشتم رو به روم، هر دونه قرصی که از روکشش در می آوردم یاد یه لحظه از زندگیم با رادین می افتادم... زندگی که عمرش به زور به شش ماه می رسید زندگی که با سختی بدست اومد و به راحتی از دست دادم... زندگی که برخلاف تصورم که فکر می کردم پر از عشق و لذته پر شد از سختی و تحقیر...

یه قرص دیگه یه خاطره دیگه یه خاطره تلخ که مثل یه فیلم جلو چشمام پخش می شد.

دستام رو دور گردن رادین حلقه کرده بودم و خودم رو بهش نزدیک کردم گفتم:

- رادین می شه یه بهانه بیاری خاله ات اینا نیان... خسته شدم از عید که دیدمشون هی اونا میان یا ما می ریم... کاش اصلاً عید نمی رفتیم ویلاتون از همون موقع رفت و آمد اینا هم شروع شد...

رادین:

- خب مگه مهمونی بده... دفعه آخر که اومدن یه هفته پیش بود زود به زود نیست، خاله ام هستش نسترن غریبه نیستند که این جوری می گی... ما با فامیلای دیگه هم که رفت و آمد داریم.

- آره ولی آخه اینا با حرفاشون اذیتم می کنند...

علاوه بر حرفاشون از رفتار جدید هاله با رادین خوشم نمی اومد انگار که از یه خواب خرگوشی بیدار شده باشه و سعی در جلب توجه رادین داشت... منم حفظ ظاهر می کردم ولی از درون در حال فروپاشی بودم می ترسیدم، از عاقبت این همه رفت و آمد می ترسیدم... مخصوصاً که رابطه ی من و رادین روز به روز سردتر می شد و من از این سردی عصبی تر... آستانه تحملم داشت به زیر صفر می رسید.

خودش رو از حلقه دستام کشید بیرون و گفت:


romangram.com | @romangram_com