#یه_نفس_هوای_تو_پارت_415

نذاشتم حرفش رو ادامه بده خداحافظی سریعی کردم و ازش رد شدم.

همسایه ها حساب دوران عده منو بهتر داشتند... آره دو روز بود که مدتش تموم شده بود... اشک مهمون چشمام شد... خودم مونده بودم این مدت و بدون رادین چه جوری زندگی کرده بودم... من هنوزم می خواستمش... به سر کوچه مون رسیدم دیدم یه ماشین مدل بالا دم در خونه مون پارکه قدمام رو سریع کردم ببینم کیه... همون لحظه ماشین حرکت کرد یه متر جلوتر توقف کرد... داشتم به دقت داخلش رو نگاه می کردم که شیشه دودی ماشین اومد پایین... یه لحظه جا خوردم... نیازی بود، سرش رو به نشونه سلام تکون داد منم مثل خودش جواب دادم.

این این جا چیکار می کنه... وای نکنه باز اومده با بابا صحبت کرده... نگام رو ازش گرفتم و کلید رو از جیب پشت کیفم در آوردم... سنگینی نگاش رو روی خودم حس می کردم محلش ندادم و زود در رو باز کردم و خودم رو انداختم داخل... از نگاهش که کل وجودم رو کنکاش می کرد یه جوری شده بودم... با چند تا نفس عمیق به خودم مسلط شدم و رفتم داخل... بابا خونه نبود فقط مامان گرفته و مغموم روی مبل نشسته بود چشمای مهربونش لبریز از غصه بود دلم براش سوخت تو این سن بی سر پناه شده بود کنارش رفتم.

- مامان خوبی؟

تازه متوجه من شد.

مامان:

- کی رسیدی؟

- الان... چیه مامان باز این پسرِ اومد این جا دعوا راه انداخت!

مامان:

- نه فقط تذکر داد که دو هفته دیگه تا آخر تخلیه خونه مونده.

- غلط کرد اومد این جوری شما رو بهم ریخت، می ذاشت همون دو هفته دیگه می اومد... نخوردیم خونه اش رو که... اَه...

مامان:

- جوش بی خود نزن... نسترن حق داره چقدر صبر کنه... حالا تو چرا گریه کردی به تو هم چیزی گفت.

romangram.com | @romangram_com