#یه_نفس_هوای_تو_پارت_414
خسته و ناامید از سر زدن به آخرین آگهی روزنامه داشتم برمی گشتم خونه، کیفم که داشت از روی دوشم سر می خورد دوباره سر جاش محکم کردم... مثلاً پاییز اومده بود اما اشعه های گرم خورشید که به سرم می خورد کلافه ام کرده بود... آه بلندی کشیدم چشمم رو از آسفالت خیابون برداشتم یکی از همسایه ها رو دیدم که به سمتم می اومد... ازش خوشم نمی اومد همون اوایل که برگشته بودم سمنان نمی دونم خبر طلاقم رو از کجا شنیده بود که یه روز توی صف نونوایی جلو بقیه همسایه ها برام خواستگار پیدا کرد البته گفته بود فقط نظرم رو خواسته تا بعد از مدت عده بیان اونم واسه کی یه مرد 45 ساله با یه پسر 12 ساله... روزای اول طلاقم رو جدی نمی گرفتم فکر می کردم یه مدت دوری باعث می شه آشتی کنیم ولی با حرف اون روز همین همسایه تازه فهمیدم چی شده و مردم چه جوری نگام می کنند بعضی ها که جوری با اخم نگام می کردند که انگار چیکار کردم با این همه طلاقی که هر روزه صورت می گیره اما نگاه مردم هنوز بده... تو شهرستانای کوچیک که دیگه جای خودش رو داشت...
سرم رو دوباره انداختم پایین و وانمود کردم که ندیدمش... مسیرش رو عوض کرد و اومد تو همون پیاده رویی که من بودم... زیر لب سلام کردم خواستم از کنارش رد شم که جلوم وایساد و صدام کرد.
پراوانه خانم:
- سلام نسترن جون خوبی؟ مامان خوبند؟
- سلام ممنون به لطف شما خوبیم.
پروانه خانم:
- عزیزم مدت عده ات تموم شد دیگه، اون آقایی که اون روز در موردش گفتم، گذاشتی رفتی! هنوز زن نگرفته بگم بیاد؟
خون خونم رو می خورد اگر اون روز جوابش رو می دادم الان دوباره به خودش جرأت نمی داد تکرارش کنه!
اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم:
- نه لازم نیست من قصد ازدواج ندارم... خودتون دخترتون رو به یکی همسن باباش می دید!
پروانه خانوم که لحن تند من، بهش برخورده بود با کنایه گفت:
- خودت داری می گی دختر...
romangram.com | @romangram_com