#یه_نفس_هوای_تو_پارت_413
رادین:
- آره از اول عید رفتن ترکیه... فعلاً که ایران نیستند... بابا تو هم انقدر مته به خشخاش نذار الان دیگه زنمی می خوان چیکارت کنن!
تو دلم گفتم تو که توی مهمونی ها نمی بینی تا فرصت گیر میارن طعنه می زنند...
قبول کردم رفتیم ولی کاش باز بهونه می آوردم و نمی رفتیم.
با بوسه ی مامان روی پیشونیم از خواب بیدار شدم خیسی اشک هنوز رو صورتم بود انگار تو خواب گریه کرده بودم...
مامان:
- دخترم خوبی؟ بابا گفت واست همه چیز رو تعریف کرده...
- خوبم مامان اما کاش زودتر می گفتید این همه غصه رو تنهایی تحمل نمی کردید...
از معده درد ابروهام رو تو هم کشیدم و ناله خفیفی کردم مامان متوجه شد و پرسشگرانه نگام کرد.
مامان:
- نسترن چرا انقدر اذیت می کنی لابد با این معده داغونت از صبح چیزی نخوردی... من خونه نباشم نباید به خودت برسی، نذار غصه تو رو هم بخورم، بلند شو تا کارت به بیمارستان نرسیده یه چیزی بخور...
****
دو هفته از شنیدن حرفای بابا می گذشت تصمیم گرفته بودم دنبال کار بگردم تا یه کم کمک خرج باشم، مامان و بابا راضی نبودند چون هم افسردگی داشتم هم وضعیت جسمیم زیاد خوب نبود خودمم علاقه ای نداشتم اما زمان علاقه داشتن به کاری گذشته بود الان مجبور بودم... زهی خیال باطل من تو تهران با این همه کار با پارتی کار گیر آوردم حالا این جا چه جوری می خواستم یه کار مناسب پیدا کنم اونم با وضعیت جدیدم... از صبح می رفتم و چند جا سر می زدم یا کارشون به درد نمی خورد و حقوقی که می دادند کفاف رفت و آمدم رو نمی داد یا بعضی جاها تا فرم پر کرده رو به دستشون می دادم نوع نگاهشون بهم عوض می شد... به قدری نگاهشون کثیف می شد که بی تعلل فرم رو می گرفتم و خودم عذر خودم رو می خواستم... واقعاً نگاه مردم به یه زن مطلقه بد بود... خیلی بد...
romangram.com | @romangram_com