#یه_نفس_هوای_تو_پارت_412


- نمی خواستم این طوری شه وقتی مامان زنگ زد برم اون جا انقدر صداش ناراحت بود که ترسیدم چیزی شده... بعد که جریان رو تعریف کرد کلی گریه کرد نتونستم اشکاش رو ببینم با سرعت اومدم خونه...

خدا ازت نگذره که آتیش به زندگیم انداختی مگه چی گفته بودم این جوری پسرت رو پُر کردی به جونم انداختی...

رادین:

- نسترن... عزیزم... ببخشید دیگه... جون من آشتی کن...

وقتی جونش رو قسم خورد نتونستم بیشتر بی محلی کنم جونم به جونش وصل بود... نگاش کردم... خودم رو انداختم تو بغلش... روی موهام رو بوسید...

- قول بده... قول بده دیگه دست روم بلند نکنی... دلم می شکنه...

منو بیشتر به خودش فشار داد.

رادین:

- قول می دم عزیزم... قول می دم خانومی.

تا چند وقت همون رادین اوایل ازدواجمون بود همون جور مهربون و دوست داشتنی...

برای عید چهار روز رفتیم دبی و چند روزم به عید دیدنی گذشت رادین خواست بقیه تعطیلات رو بریم ویلاشون ولی من دلم می خواست برم خونه مون مامان سه هفته پیش یه پنج شنبه- جمعه اومده بود خونه مون ولی من دلم براش تنگ شده بود، رادین قبول کرد بریم تازه دو روز اون جا بودیم که مادرش زنگ زد و دعوتمون کرد ویلا گفت نسیم اینا هم از مسافرت اومدند و میان اون جا... با وجود نسیم خودمم دوست داشتم برم ولی می ترسیدم باز سر و کله خاله اش پیدا شه...

- رادین مطمئنی خاله ات اینا نمیان؟


romangram.com | @romangram_com