#یه_نفس_هوای_تو_پارت_411
- چیه لال مونی گرفتی صبح زبونت انقدر کوتاه نبود!
ترس و تعجب از رفتار رادین با هم قاطی شده بود تا به حال باهام این جوری حرف نزده بود!
رادین:
- برای چی اون حرفا رو بهش زدی... برای چی بیرونش کردی؟
- من کی... دروغ می گه... من فقط گف... آخ...
با سیلی که به صورتم زد حرف تو دهنم موند... با چشمای از حدقه بیرون زده فقط نگاش کردم... چند لحظه نگام کرد... دستش رو عصبی بین موهاش کشید و از خونه رفت بیرون... فرصت نداد من حرف بزنم... دستش رو روم بلند کرد برای اولین بار... اونم بی گناه... یعنی فقط به خاطر حرفای مادرش... ولی من صبح حالم خوب نبود یعنی نفهمید... ناراحتی مادرش برای این که دستش روم بلند شه دلیل خوبی نبود... بیشتر از سوزش صورتم قلبم می سوخت... یه زخم عمیق رو دلم ایجاد شد... برام سنگین بود... خیلی سنگین... چند ساعت نشسته بودم و ذهنم از رفتارای رادین پر و خالی می شد... قدرت تکون خوردن نداشتم... تمام وجودم یخ بسته بود... همون طور که دستم رو صورتم بود بلند شدم رفت دستشویی... دستم رو برداشتم... جای سه تا انگشتش رو صورتم بود... عروسی بودم که بعد از سه ماه کتک خورده بودم از شوهرم... از عشقم... تحقیرآمیز بود...
یه پتو و بالشم رو برداشتم بردم روی کاناپه بیرون انداختم... برق همه جا رو خاموش کردم و سرم رو به طرف پشتی کاناپه گذاشتم و دراز کشیدم... ساعت یازده بود ولی رادین برنگشته بود...
احمق! اون زدتت باز نگرانشی حتماً رفته خونه مادرش... جای اون راحته تویی که این جا تنها و بی پشتوانه ای، که هر کاری دلشون می خواد باهات می کنند...
با نوازش دستی که رو صورتم حرکت می کرد از خواب بیدار شدم... بوی عطر رادین بینیم رو پر کرد... بعد بوسه ای که روی گونه ام زد... با دستم هُلش دادم عقب... حتی برنگشتم نگاش کنم.
رادین:
- خانومی نسترن... ببخشید غلط کردم عصبانی بودم...
سرم رو بیشتر تو بالش فرو کردم... باز گونه ام رو بوسید و زیر گوشم قربون صدقه ام می رفت ببخشمش... دلم شکسته بود با سیلی که زده بود قسمتی از قلبم رو که بهش تقدیم کرده بودم پس داده بود... بازوم رو کشید آروم بلندم کرد نشستم ولی سرم رو کج کردم که نبینمش...
رادین:
romangram.com | @romangram_com