#یه_نفس_هوای_تو_پارت_410
روسریش رو سرش کرد و کیفش رو برداشت و از خونه رفت بیرون درم محکم کوبید بهم که از صدای برخوردش گوشام رو محکم گرفتم.
زنگ زدم یه آژانس بیاد لباسم رو عوض کردم رفتم دکتر زنان... دکتر یه کم دارو نوشت و کمی مشاوره داد... نسخه رو از داروخونه گرفتم و با آژانس برگشتم حالم یه کم بهتر شده بود زنگ زدم برام غذا آوردن... بعد از چرت روزانه نشستم تو سالن و خودم رو با کتاب جدیدی که خریده بودم سرگرم کردم... چشمم به ساعت بود هنوز دو ساعتی مونده بود رادین بیاد... یه چای دم کردم و دوباره نشستم به کتاب خوندن... در با شدت باز شد... سرم رو آوردم بالا و با چهره عصبانی رادین مواجه شدم... ترسیدم بیرون براش اتفاقی افتاده باشه... کتاب رو بستم و یه قدم رفتم جلو...
- چی شده چرا انقدر قرمز شدی؟
در رو محکم بست... تو دلم گفتم چرا امروز همه دق و دلیشون رو سر این در بدبخت خالی می کنند...
تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش، ازش ترسیدم و همون یه قدم رو عقب رفتم... رو به روم وایساد... از نفسایی که از عصبانیت می کشید بیشتر ترسیدم... چشماش رو ریز کرد.
رادین:
- مامان صبح این جا بود؟
سرم رو تکون دادم.
رادین:
- از خونه بیرونش کردی؟
سرم رو به نشونه نه تکون دادم.
رادین:
romangram.com | @romangram_com