#یه_نفس_هوای_تو_پارت_409
بی توجه به سمت آشپزخونه رفتم و یه مسکن خوردم و همون جوری اومدم نشستم تو سالن و چشمام رو بستم.
فرح جون:
- روت چقدر زیاده... یه دفعه لخت بشین جلوم.
عصبانی شدم و صدام یه کم رفت بالا... گفتم:
- خونه خودمه هر جور بخوام می گردم... چیه هر صبح هر صبح پا می شی میای این جا... تو که ازم خوشت نمی اومد... برات عزیز شدم... ول کن بابا بذار راحت باشم.
فرح جون:
- سر من داد می زنی اصلاً میام که میام... خونه پسرمه از کی تا حالا سندش به اسم تو خورده من نفهمیدم!
کمرم تیر کشید و فریادم بلندتر شد:
- پس هر وقت پسرت بود بیا.
فرح جون:
- منو از خونه می اندازی بیرون نشونت می دم، چند وقت باهات مدارا کردم زبونت دراز شده... نشونت می دم دختره چش سفید... منتظر باش...
با یه پوزخند گفتم:
- مدارا کردی!
romangram.com | @romangram_com