#یه_نفس_هوای_تو_پارت_408


- بدجنس تو که فهمیدی اعتصاب کردم چرا خودت نیومدی جلو...

نگام کرد نگاهش معنی خاصی داشت که نفهمیدم... کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم... بغلم کرد و به سمت اتاق خواب اومدیم... ولی باز در اوج نیاز من خودش رو کشید عقب گفت، خسته ام می خوام بخوابم...

با یادآوری دیشب زیر دلم بیشتر تیر کشید از زور درد بلند شدم که برم قرص مسکن بخورم که صدای زنگ در بلند شد اول صبح جز فرح جون کسی دیگه نبود حوصله اش رو نداشتم... اما نمی شد باز نکنم... از جلو آینه قدی اتاق که رد می شدم چشمم افتاد به لباس خواب قرمز کوتاهم دلم می خواست همون لحظه تکه تکه اش کنم دستم رو گرفتم به دلم و فشارش دادم... صدای زنگ رو اعصابم بود... شونه ای بالا انداختم... بذار با همین لباس منو ببینه... خودم رو رسوندم به در و بازش کردم...

فرح جون:

- کجایی دو ساعته دارم زنگ می ز...

چشمش خورد به لباسم حرفش یادش رفت.

فرح جون:

- این چیه پوشیدی خجالت نمی کشی همین جوری اومدی در رو باز کردی!

حوصله شنیدن صداش رو نداشتم انقدر دلم درد می کرد که می خواستم سرم رو بکوبونم به دیوار چه برسه بخوام احترامش رو نگه دارم... باز شونه ای بالا انداختم و با بی حالی گفتم:

- شما کله صبح میای این جا... باید انتظار این چیزا رو هم داشته باشی...

فرح جون:

- چه پررو! جواب منم می ده... برو زود عوضش کن.


romangram.com | @romangram_com