#یه_نفس_هوای_تو_پارت_407
- راستی عزیزم سهیل گفت امشب شام با شما بریم بیرون به آقاتون یعنی آقا داداش بنده زنگ بزن اگه موافق بود خبرش رو بده یادت نره...
آروم تر گفت:
- پس این مامان کجاست خونه هم نبود...
کارم که تموم شد اومدم انتظار داشتم حالا لبخند رو لبش باشه ولی اشتباه کردم از دست این نسیم، حتماً از قربون صدقه های اون ناراحت شده بود گوشی رو جواب نداده... چند بار گفته بودم نسیم با من این مدلی حرف نزنه که نسیم هم توجه نمی کرد این بار دیگه توجیهی نبود برای این که از زیر نگاه ناراحتش خودم رو خلاص کنم گوشی رو برداشتم و با رادین تماس گرفتم قبول کرد شام بریم.
- فرح جون شما هم میای به نسیم بگم.
فرح جون:
- نه خودتون برید.
بدون این که نهار بخوره لباس پوشید رفت تا دو روزم نیومد... نمی دونستم از دست رفتاراش چیکار کنم شاید کار خاصی نمی کرد ولی با اومدنش هر لحظه استقلال زندگیم رو ازم می گرفت می دونستم خونه اون یکی پسرش با این که با عروسش لیلی خوبه نمی ره... کار دنیا برعکس بود... می اومد بشه آینه دق من... برای مامان که تعریف می کردم فقط نصیحتم می کرد که تحمل کنم و حرفی نزنم که بهش بر بخوره ولی خب تحملم حدی داشت اونم واسه عروس دو ماهه... خودم کم ذهنم درگیر نبود که با اومدنش خسته ترم می کرد...
باز ذهنم پر کشید به یه روز دیگه... روزی که باز برای اولین بار چیزی رو تجربه کردم... یه اولین تلخ...
با دل درد و کمر درد از خواب بیدار شدم به تخت نگاه کردم رادین نبود... انقدر اعصابم خُرد بود که حد نداشت چند بار دستم رو مشت کردم وب ه تخت کوبیدم... دستم رو لای موهام کشیدم و حرصم رو روی موهای بدبختم خالی می کردم... یاد اتفاقات دیشب افتادم... از خودم بیشتر حرصم گرفت... رادین عوض شده بود... فقط دو هفته اول خیلی لذت بخش بود بعد کم کم سرد شد حتی ابراز علاقه هاشم کم رنگ شد... انگار وصال براش نقطه پایان عشق بود و تمام علاقه اش با رسیدنمون بهم رو به فراموشی می رفت... با این که سه ماه از عروسیمون می گذشت رادین شوقی واسه هم آغوشی با من نداشت فکر می کردم این پس زدن ها برای دوران عقده تا بتونه خودش رو کنترل کنه و قبل از عروسی اتفاقی نیفته اما فرقی نکرد شاید تمایلش به من هفته ای یک بار بود... حربه های زنانه هم کمکی نکرد و به نظر خودم از من دورترش می کرد... تصمیم گرفتم چند روز اصلاً سمتش نرم تا خودش بیاد پیشم... صبح که می رفت سر کار گونه اش رو نبوسیدم یه کم با تعجب نگام کرد و رفت... روز سومِ به قول خودم تحریمم، جمعه بود و از صبح کنارم بود ولی دریغ از این که بیاد دستم رو بگیره... شنبه آخر شب رو به روی تلویزیون بود و یه فیلم خارجی و اَکشن نگاه می کرد خودم طاقت نیاوردم، با این تحریمم داشتم خودم رو اذیت می کردم... دلم برای آغوشش تنگ شده بود اون که عین خیالش نبود... این جوری سردی بینمون بیشتر می شد رفتم سمت اتاقم و لباس خواب حریر نازک قرمز رنگم رو که کوتاه کوتاه بود و عملاً جایی از بدنم رو نمی پوشوند، پوشیدم. موهام رو شونه کردم دورم ریختم یه مقدار عطر زدم و یه خط چشم کشیدم اومدم تو سالن و دستم رو از پشت صندلی بردم جلو و دور گردنش حلقه کردم... گونه اش رو بوسیدم و با صدای اغواگرانه گفتم:
- عزیزم تلویزیون رو خاموش کن کارت دارم.
سرش رو آورد بالا نگام کرد و به روم خندید... خوشحال از لبخندش اومدم کنارش رو کاناپه نشستم و خودم رو بهش نزدیک کردم دستم رو بین موهاش بردم و سرش رو نوازش کردم با خنده گفت:
- جانم حالا شدی خودت... اعتصابت برای دست نزدن بهم تموم شد.
romangram.com | @romangram_com