#یه_نفس_هوای_تو_پارت_406


- باشه پس بعداً خبرش رو بده فعلاً برو درستش کن، خداحافظ.

- باشه... خداحافظ.

سرم رو انداختم پایین و با خجالت گوشی رو گذاشتم سر جاش از نگاهش آتیش بلند می شد... چشماش رو تیز کرد و گفت:

- حالا من مزاحم خوابت شدم از من به خواهرت چی گفتی... نمی تونی ببینی بیام خونه پسرم... نه!

پریدم تو حرفش...

- نه، نه... چون من عادت داشتم صبحا بخوابم گفت.

وای خدا چی بگم عجب گندی زد به زندگیم... یه کم لحنم رو مهربون تر کردم و چند تا جمله محبت آمیز گفتم. در ظاهر غائله خوابید اونم بحث رو ادامه نداد حالا شانس آوردم نسرین چیز دیگه ای نگفته بود...

خیالم که راحت شد رفتم برنج رو بریزم تو قابلمه... خوبه زیر گاز رو خاموش کردم... روشن کردم و روغن ریختم چند تکه نون لواش برداشتم و ته قابلمه گذاشتم و داشتم برنج رو خالی می کردم که دوباره زنگ تلفن بلند شد استرس گرفتم نکنه... شماره نسیم رو خوند... با خیال راحت به کارم مشغول شدم تلفنم رفت رو پیغام گیر... تنها خوبی فرح جون این بود که با تمام دخالتاش به تلفن دست نمی زد حتی اگه دختر خودش بود.

نسیم:

- نسترن، عشقم، خانومی، گلم، عسلم نیستی... تو که صبحا بیرون نمی ری مگه مامان اون جا نیست... نسترن جونی گوشی رو بردار... باشه بابا اومدی زنگ بزن کارت دارم...

- فرح جون گوشی رو بردارید.

نسیم:


romangram.com | @romangram_com