#یه_نفس_هوای_تو_پارت_405

گریه می کردم و اینا رو به خدا می گفتم...

می خواستی نشون بدی هیچی نمی فهمم... اصلاً من کیم که خیر و صلاحم رو بدونم... نشون دادی... چیزی رو که با زور گرفتم ازم پس گرفتی... الان هیچی ندارم... نگام کن سقف بالا سرم از منت کسی دیگه ست... نگام کن آره من همون نسترن بدبختتم همون نسترنی که می گفت می دونه کی براش خوبه حالا داره ناله می کنه غلط کردم... تحمل ندارم... ندارم... چی شد به این جا رسیدم...

جانماز رو یه تا زدم و با همون چادر خودم رو انداختم رو تخت چشمای خیس از اشکم رو بستم و ذهنم پر کشید به ماه های قبل... روزهای قبل... روزهای بعد از عروسی...

دو روز رفتیم کیش ماه عسل بعد از اون مهمونی های پاگشا شروع شد... خوب بود ولی من بیشتر دوست داشتم این یه ماهی که تا کنکورم مونده بود درس بخونم... صبح ها درس می خوندم و بعد از ظهرها می رفتیم مهمونی... دو هفته طول کشید تا مهمونی ها تموم شد تازه خیالم راحت شده بود که فرصتم بیشتر شده که فرح جون شروع به رفت و آمد کرد از صبح می اومد تا ساعت دو- سه می موند نمی فهمیدم اون که چشم دیدن منو نداشت چرا از کله صبح خونه ما بود... از همون لحظه که می رسید شروع می کرد به ایراد گرفتن از من... اول می گفت چرا ظرفای شام قبل و صبحانه رو نشستی وقتی توضیح می دادم بعد از درس موقع استراحت می شورم کلی ایراد دیگه می گرفت چرا این جا خاک داره چرا لباساتون این جاست... من آشپزیم و خونه داریم بد نبود ولی تو خونه خودمون بیشتر کارا رو مامان می کرد و من عادت به مرتب نگه داشتن یه خونه اونم دست تنها نداشتم، این مدتم که سرم یا با درس گرم بود یا با خرید وسایل... تازه یک ماه از عروسیمون می گذشت اما اون توقع داشت من خونه داریم کامل باشه و تند و فرز باشم... اوایل تا هر چی می گفت زود گوش می کردم ولی دیدم داره می شه کار هر روزش... منم دفتر و کتابام رو می آوردم تو سالن جلوش پهن می کردم تا شاید بره ولی فایده نداشت باز مجبور می شدم بلند شم نهار درست کنم... از خونه هم که نمی تونستم بیرونش کنم... گفتن به رادین هم دردی رو دوا نمی کرد از دست رفت و آمدش و دخالتاش کلافه شده بودم چه ساده بودم که فکر می کردم بعد از عروسی زندگی مستقلی دارم... بعد کنکور... باز اوضاع بهتر بود حداقل خیال خودم از درس راحت بود اونم رفت و آمدش کمتر شده بود دیگه یه روز در میون می اومد... همونم برام عذاب بود...

یه روز قبل از ظهر تو آشپزخونه داشتم برنج آبکش می کردم صدای تلفن بلند شد و شماره نسرین رو خوند چون دستم بند بود نشد جواب بدم قطع شد دو دقیقه بعد دوباره زنگ زد رفت رو پیغام گیر...

نسرین:

- الو نسترن آجی خونه نیستی... الـــو... نسترن جون... لابد یه امروز مادرشوهرت نیومده با خیال راحت خوابیدی... دیروز اومده بود دیگه... چیکار داره این زن...

آبکش برنج رو گذاشتم تو سینک و قبل از این که نسرین حرف دیگه ای بزنه زود خودم رو رسوندم به تلفن و گوشی رو برداشتم اومدم آشپزخونه.

- وای نسرین آبروم رو بردی دستم بند بود فرح جونم این جا بود... شنید، حالا چی بگم.

نسرین:

- راست می گی... وای خیلی بد شد... ببخشید آخه گفته بودی یه روز در میون میاد گفتم لابد امروز نیست... حالا چی می شه!

- اشکال نداره یه جوری ماست مالیش می کنم خواهشاً دیگه این جوری پیام نذار.

نسرین:

romangram.com | @romangram_com