#یه_نفس_هوای_تو_پارت_404
بابا:
- واسه جهاز تو چون همه پول رو واسه خونه داده بودم دستم خالی بود... پولی که به پسرعمو داده بودم برای سرمایه، ازش پس گرفتم با چهار میلیون قرض، جهاز تو رو خریدیم... الانم که می رم اون جا فقط از سر فامیلیه که بیرونم نمی کنه و حقوق یه فروشنده رو بهم می ده.
سرم داشت می تریکید زبونم به سقف دهنم چسبیده بود دهنم خشک شده بود... من احمق هیچ وقت فکر نکردم پول اون جهاز قشنگ از کجا اومده... حالا می فهمیدم پچ پچ های دو نفره مامان و بابا واسه چی بود... واسه این خونه... واسه من... چقدر بی توجهم همیشه فکر می کنم درد خودم بدترین درده...
بیچاره ها این چند ماه این همه عذاب کشیدن موضوع رو از من که روحیه خوبی نداشتم مخفی کنند تا دردی نشه رو دردام
- حالا باید چیکار کنیم... از یکی پول قرض بگیرید...
بابا با تأسف سرش رو تکون داد و نفسش رو با ناراحتی بیرون داد و گفت:
- کی به کسی که هیچی نداره پول قرض می ده... به چه امیدی قرض بده... قرض بده که پس نگیره...
- پس چیکار کنیم... از پسرعمو بگیرید یا شوهرعمه یا دوستاتون یعنی هیچ کس...
بابا:
- بابا جون اونا هم ضرر کردن خیلی از مغازه دارها عضو شرکت شدند چند نفرشون مثل من حماقت کردن... خیلیاشونم در حد پنج- شش میلیون پول دادند و زیاد ضرر نکردند من از کسی توقعی ندارم با این حال بهشون رو انداختم ولی جوابشون رو که می دونی... حالا زیاد ناراحت نباش یه ماه از آقای نیازی وقت گرفتم تا اون موقع خدا بزرگه شاید فرجی شد... نمی دونم این بی فکری چی بود تو این سن و سال کردم...
سرم گیج می رفت هضم حرفایی که شنیده بودم برام سنگین بود... سرم رو بین دستام گرفتم... هیچ فکری نبود... هیچ راه حلی... با صدای اذان که از تلویزیون پخش می شد به زمان حال برگشتم و نگاه خیره ام رو از جایی که بابا نشسته بود برداشتم با چشم دنبالش گشتم آستین پیرهنش بالا بود... وضو گرفته بود... دستم رو به لبه میز گرفتم و خودم رو کشیدم بالا و با بی حالی خودم رو به دستشویی رسوندم و وضو گرفتم با رسیدن آب سرد به صورتم حالم بهتر شد... جانمازم رو پهن کردم و بعد از نماز سرم رو روی مهر گذاشتم.
خدایا چرا این جوری شد... چرا زندگیم بهم خورد حالا دیگه خونه هم نداریم... می خواستی قدرتت رو بهم نشون بدی... دادی... می خواستی به خاطر حرفایی که از حماقتم زده بودم بزنی تو دهنم... خُب زدی...
romangram.com | @romangram_com