#یه_نفس_هوای_تو_پارت_416


با این حرف مامان یاد همسایه افتادم...

- گریه نکردم...

سریع از زیر نگاه تیز مامان فرار کردم اومدم اتاقم لباسم رو درآوردم و پرت کردم رو تخت دوباره غصه هام یادم افتاد... تمام این مدت منتظر بودم رادین برگرده... یه تماسی بگیره ولی دریغ از یه اس ا م اس... دلم براش تنگ شده بود تحمل دوریش رو نداشتم با این وضعیت پیش اومده بیشتر از قبل به یه تکیه گاه نیاز داشتم یه آغوش گرم که منو بین بازوهاش بگیره و دلداری بده و بگه همه چی درست می شه... درسته بهم خیلی بی توجهی می کرد و اذیت شدم اما شوهرم بود، عشقم بود، من همه ی بدیهاش رو بخشیده بودم... حالا که اون پیش قدم نمی شد خودم باید بهش زنگ می زدم باید می گفتم پشیمونم... حاضرم همه چی رو تحمل کنم اما سربار خانوادم نباشم... حاضرم طعنه های مادرت رو تحمل کنم ولی این نگاه کثیف و بد روم نباشه... آره باید می گفتم چقدر به بودنش و حمایتش نیاز دارم حمایتی که همیشه ازم دریغ می کرد...

با این فکر در اتاق رو بستم و شماره رادین رو گرفتم... دستام از استرس می لرزید و قلبم از شوق شنیدن دوباره صداش تندتر می زد... یه بار... دو بار... سه بار... برنمی داشت ناامید شدم یعنی انقدر از من بدش می اومد که با دیدن شماره ام جواب نمی داد، نه حتماً جاییه که نمی تونه جواب بده با این فکر آروم شدم و رفتم برای نهار...

مطمئناً دیگه شماره ام رو دیده پس چرا خودش تماس نگرفت باز زنگ زدم برنداشت یه اس ام اس نوشتم و فرستادم.

- سلام، عزیزم چرا گوشیت رو جواب نمی دی کارت دارم!

نیم ساعت خیره بودم به گوشی که جوابی بیاد... غرورم از این همه بی محلی سرخورده شده بود اما باز این دل کار خودش رو می کرد دوباره یه اس ام اس دیگه دادم.

- رادین به حرمت عشقی که یه زمانی داشتیم گوشی رو بردار.

استرسم بیشتر شد بین امید و ناامیدی دوباره شماره اش رو گرفتم با دومین بوق گوشی رو برداشت، قلب لبریز شده از عشقم دوباره ساکن شد چون به جای صدای رادین صدای فرح جون تو گوشی پیچید.

- الو... کارت رو بگو.

بریده بریده گفتم:

- س... س... سلام. من... من با رادین کار داشتم.


romangram.com | @romangram_com