#یه_نفس_هوای_تو_پارت_402


دستش رو گرفته بود به بازوی چپش و می مالید و گاهی هم رو قفسه سینه اش فشار می داد.

- خوبی بابا چی شد یه دفعه؟

بابا:

- خوبم بابا... برو اون قرص سفیدِ منو بیار.

قرص آوردم و لیوان آب رو به لباش نزدیک کردم... حالش که یه کم جا اومد ازم خواست کنارش بشینم... دستم رو تو دستاش گرفت و گفت:

- نسترن جان شما باید منو ببخشید من خیلی بی فکری کردم.

انقدر ناراحت بود که گفتم الانه که گریه کنه...

- چی شده بابا چرا باید ببخشمت؟

بابا:

- من زندگیتون رو خراب کردم...

سرم رو تکون دادم که یعنی متوجه حرفش نمی شم.

- می شه واضح بگید... این مردک عوضی کی بود که به خودش اجازه داد سرتون داد بزنه... شما هم چیزی نمی گفتید.


romangram.com | @romangram_com