#یه_نفس_هوای_تو_پارت_401
- چه خبره آروم تر، با بابام درست صحبت کنید.
بابا:
- نسترن جان شما برو داخل.
رو به مرد جوون آروم گفت:
- آقای نیازی خواهش می کنم دخترم چیزی نمی دونه.
- جریان چیه بابا؟
این بار محکم تر گفت:
- تو برو داخل بعداً بهت می گم.
دیگه موندن رو جایز ندونستم برگشتم داخل و دو زانو رو مبل پشت به پنجره رفتم و گوشه پرده سفید رو دادم بالاتر و سرم رو بردم زیرش و از اون جا نگاشون کردم حالا آهسته تر حرف می زدند... پنجره رو یه کم باز کردم صداشون رو بهتر بشنوم.
بابا:
- حق با شماست تا حالا مردونگی کردی این یه ما ه هم روش... دستم خالیه وگرنه تا حالا خونه رو تخیله کرده بودم.
قلبم شروع به تند زدن کرد... جریان چیه... تخلیه خونه... زل زده بودم بهشون و گوشام رو تیز کرده بودم که خوب بشنوم که متوجه نگاه مردِ شدم که رو به منه... خودم رو کشیدم عقب... اَه منو دید... الان می گه چه دختر فوضولی... هه هه دختر... تو دیگه یه زنی انگار یادت رفته... چند دقیقه بعد بابا اومد داخل بی وفقه رفتم سمتش.
- بابا نمی گی جریان چیه این قضیه خونه چیه از من قایم کردید!
romangram.com | @romangram_com