#یه_نفس_هوای_تو_پارت_400
- باشه مامان منم سرم درد می کنه می رم بخوابم.
ساعت نُه شب بود که از خواب بیدار شدم... هنوز سر دردم خوب نشده بود از جام بلند شدم و سلانه سلانه به سمت آشپزخونه می رفتم که متوجه شدم مامان و بابام تو سالن نشسته بودند و آروم حرف می زدند متوجه حرفاشون نبودم فقط بین حرفاشون کلمه خونه و نسترن رو شنیدم... لابد مثل این چند ماه در مورد من حرف می زدند برام مهم نبود زیر لب یه سلام گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم... اونا هم با دیدن من حرفشون رو قطع کردند.
مامان:
- نسترن با شکم خالی قرص نخور بذار بیام برات غذا بکشم.
- نمی خورم.
مامان:
- یعنی چی نمی خورم شدی پوست و استخوون روزی ده تا دونه قرص می خوری با شکم خالی اگه این طوریه روزه هات رو می گرفتی... دکتر گفت روزه نگیری واسه این که نباید قرصات رو با شکم خالی بخوری...
اولین ماه رمضونی بود که روزه نمی گرفتم خودم خیلی اصرار داشتم ولی به خاطر ناراحتی این چند وقت معده ام حسابی اذیت شده بود و هزار تا درد ناشناخته دیگه هم که همه ناشی از اعصاب بود گرفته بودم مثلاً یه روز بیدار شدم نمی تونستم دستم رو تکون بدم وقتی دکتر رفتم تشخیص داد از اعصابه و باید آروم باشم.
زرشک پلویی رو که برای سحری درست کرده بود گذاشت رو میز... چند قاشق که خوردم از خودم دورش کردم قرص رو خوردم و به سمت اتاقم رفتم.
مثل همه این چند روز مامان خونه نبود صبح ها می رفت خونه یکی از همسایه ها برای دوره قرآن... رو به روی آینه وایسادم به تصویر دختری که داخل آینه بود زل زدم حس کردم نمی شناسمش دستم رو لا به لای موهام بردم چندتایی توشون سفید بود... فقط بیست و سه- چهار سالم بود ولی این سه ماه به اندازه چند سال پیر شدم... چهره ام طراوت قبل رو نداشت... موهای بلند و تاب دارم که همیشه خودم از داشتنشون خوشحال بودم حالا چرک و بهم چسبیده بود... صورتم رنگ پریده و لاغر شده بود و چشمای قهوه ای سوختم درشت تر به نظر می اومد و ابروهام دوباره پر و دخترونه شده بود... به لباسام نگاه کردم چند جاش لکه ی غذا بود و شلواری پام بود که سر زانوش برآمده شده بود... چقدر زار و نزار شده بودم از اون نسترنی که هر روز نه یه روز در میون می رفت حموم و از شلختگی بدش می اومد چیزی نمونده بود الان با زور مامان می رفتم حموم... از خودم... از ضعفم... از شکستم... بدم اومد یه دست لباس مرتب و تمیز برداشتم رفتم حموم...
احساس بهتری داشتم... فقط آب موهام رو گرفتم و همون جور نم دار رها کردم دور سرم... یه کاغذ آچهار از بین وسایلم برداشتم به همراه یه مداد و شروع کردم به نقاشی کشیدن همیشه علاقه داشتم، استعدادشم داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم این مدت نقاشی شده بود مرحم دلم فقط با اون خودم رو خالی می کردم بیشترم طرح چهره پسری روی کاغذام می نشست که یه روزی دلم رو اسیر خودش کرده بود.
با صدای داد و فریاد سرم رو آوردم بالا... اول فکر کردم از توی کوچه ست... نه... صدای بابا بود... فوری دویدم سمت سالن... خودش بود داشت با یه مرد جوون دم در بحث می کرد... چادر گلدار مامان که رو جا رختی آویزون بود کشیدم سرم و دویدم سمت حیاط... هر چی بابا آروم حرف می زد پسر بلندتر داد می زد... عصبانی شدم.
romangram.com | @romangram_com