#یه_نفس_هوای_تو_پارت_399

منو از آغوشش آورد بیرون و بلند شد از اتاق رفت بیرون... می خواست من اشکاش رو نبینم... لعنت به تو نسترن که همش باعث دردسری جعبه رو دوباره با زحمت هل دادم زیر تختم... رفتم پیش مامان که تو هال نشسته بود و با دستمال کاغذی اشکاش رو پاک می کرد یه لبخند الکی و دلخوشکنک زدم و گفتم:

- ببخشید... نمی خوای بگی چیکارم داشتید؟

مامان:

- می خواستم بگم دو- سه روز دیگه عیدِ فطره برو با سپیده واسه خودت لباس بخر.

عید و لباس خریدن بهانه بود تا از خونه برم بیرون...

- لازم ندارم.

با یه زهر خند گفتم:

- هنوز خیلی از لباسام دست نخورده ست.

مامان:

- باشه ضرری که نداره واسه خودش هست.

- باشه ببینم چی می شه... بابا کجاست؟

مامان:

- رفته برای افطار نون بخره.

romangram.com | @romangram_com