#یه_نفس_هوای_تو_پارت_398


- بله کارم داشتید؟

مامان:

- نمی خواد قایمش کنی دیدمش.

اومد کنارم نشست و آلبوم رو از دستم گرفت و بستش.

مامان:

- مگه به من قول نداده بودی که نری سراغش.

خواستم ازش بگیرم که محکم تر نگهش داشت با بغض گفتم:

- مامان این اصلاً انصاف نیست... شما حتی نمی ذاری عکساش رو ببینم... قاب عکسش رو که برداشتید... مجبورم کردید عکسای گوشیم رو پاک کنم... آلبومام رو که نمی تونم ببینم... پس من چیکار کنم... دلم براش تنگ شده!

آلبوم رو برگردوند تو جعبه و درشم رو بست و آروم بغلم کرد.

مامان:

- مامان جان با دیدن عکساش فقط خودت رو اذیت می کنی این جوری که نمی تونی فراموشش کنی!

- من نمی خوام فراموشش کنم... مگه چند وقت از وحشتناک ترین روز زندگیم گذشته... سه ماه هم نشده چه طور انتظار داری فراموشش کنم... اگه عکساشم ازم بگیری یادش رو نمی تونی... مامان خواهش می کنم بذار این بارم عکساش رو ببینم بعد می ذارمشون کنار...


romangram.com | @romangram_com