#یه_نفس_هوای_تو_پارت_397
- دیگه چه صبحی، ظهره... زودتر بیدار می شدی!
شونه ام رو بالا انداختم دیدم از این که جوابش رو نمی دم داره آتیش می گیره فرح جون گفت:
- آره هست.
بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه.
فرح جون:
- بعدش چند تا چایی بیار این جا.
تا تونستم خوردم بعد که یه کم جون پیدا کردم سه تا چایی اونا رو بردم و به رادین زنگ زدم و گفتم خاله اش این جاست و من حوصله شون رو ندارم... قرار بود ساعت سه بیاد ولی به خاطر من گفت تا یک ساعت دیگه میاد نهارم بیرون می خوریم.
اون یه هفته با همه ی سختی ها و خوشیهاش گذشت... آتلیه عکاسی و آرایشگاه رو هماهنگ کردیم، سرویس طلا خریدیم، یه روزم با یه خانومه رفتم خونه خودمون و تا جایی که می شد تمیز کردیم بابا و مامان آخر هفته با جهازم اومدند سعی کرده بودم از هرچی قشنگترینش رو بخرم... با کمک نسیم خونه خودم و عشقم رو چیدم... چون خونه خیلی نزدیک خونه پدری رادین بود فرح جونم می اومد و نظر می داد ولی من محترمانه کار خودم رو می کردم فقط ثانیه شماری می کردم تا شب عروسی هم بگذره و زندگی مستقلم جدا از دخالت هاش شروع شه...
از صبح با نسیم رفتیم آرایشگاه... یکی از بهترین آرایشگاه ها بود بعد از تموم شدن کارش و پوشیدن لباس عروس رو به روی آینه وایسادم، خودم که از دیدن خودم سیر نمی شدم موهام رو عسلی کرده بود و یه مقدارش رو پشت سرم جمع کرده بود بقیه شم فر ریز کرده بود و دورم ریخته بود جلو موهامم صاف کرده بود و رو پیشونیم ریخته بود... لنز عسلی هم برام گذاشت کلی تغییر کرده بودم نسیم هم همش ازم تعریف می کرد می گفت نسترن کوفتت بشه تو یه خط چشم می زنی کلی تغییر می کنی حالا با این آرایش اگه بدونی چی شدی منم به شوخی می گفتم می دونم مثل هلو شدم... فقط نظر رادین برام مهم بود منتظر شدم بیاد... عزیزدلم اومد... با اون کت و شلواری که براش خریده بودم کلی خواستنی شده بود... دوتایی چند ثانیه بهم خیره شدیم که رادین اومد جلو و آروم پیشونیم رو بوسید با فیلمبرداری لحظه به لحظه و رفتن به آتلیه و گرفتن عکسهای مختلف بالاخره رفتیم تالار...
با ورودمون به سالن همه بلند شدند ما هم همین طور که رد می شدیم به همه خوش آمد می گفتیم فامیلای من با رادین از نظر پوشش کاملاً قابل تشخیص بودند... یه کم ناراحت موهام بودم که اونم بعد یه مدت برام عادی شد رادین از لباسم خیلی خوشش اومده بود لباسم رو داده بودم مریم خانم مربی خیاطیم بدوزه و مدلش رو خودم با تلفیق مدلای ژورنالای مختلف درآورده بودم... موژان کوچیکم لباس عروس پوشیده بود و با سام برادرزاده رادین که کت و شلوار پوشیده بود دست تو دست جلوتر از ما راه می رفتند... تا آخر جشن همه چی خوب بود آخر عروسی که فامیل برای خداحافظی می اومدند خاله فرناز و هاله اومدند کنارمون خاله فرناز به طور آشکاری منو تحویل نگرفت و تبریک و خداحافظی رو با رادین انجام داد و کنارش وایساده بود و حرف می زد منم که دیدم از قصد نمی ره به سحر اشاره کردم بیاد پیشم و خودم رو با حرف زدن با اون مشغول کردم و منم این جوری نشون دادم برام مهم نیست چیکار می کنه... بعد از گشتن تو خیابون... فامیلای نزدیک اومدند خونه ما... چون خونه پدریم سمنان بود بابا خونه خودمون من و رادین رو دست به دست داد و بعد از گریه من و مامان همه رفتند... رادین کمک کرد لباسم رو عوض کنم و اون شب برای اولین بار من عشق و لذت رو با هم در کنار رادین حس کردم.
دستم رو دراز کردم زیر تخت و جعبه نسبتاً بزرگی رو که اون جا گذاشته بودم با زور درآوردم... گذاشتم رو به روم و بهش خیره شدم... آروم درش رو باز کردم و هم زمان اشکام جاری شد... آلبوم چرم مشکی رنگ رو از توش برداشتم و مثل یه شیء با ارزش بغلش کردم، چند ثانیه به سینه ام فشردم... تمام خاطرات ریز و درشت اون شب جلو چشمام زنده شد... صفحه ی اول رو باز کردم... دستم رو کشیدم روی عکسش... چقدر دلتنگش بودم...
- نسترن مگه صدات نمی کنم...
با هول برگشتم سمت مامان و سعی کردم جوری بشینم که جعبه رو نبینه.
romangram.com | @romangram_com