#یه_نفس_هوای_تو_پارت_391

- مرسی میل ندارم.

فرح جون:

- لابد دست پخت منو دوست نداری نسترن جون.

نمی دونم وقتی ما بالا بودیم بهش چی گفته بودند که اونم شمشیرش رو که از رو بسته بود موقتاً غلاف کرد و جون، جونش دوباره راه افتاده بود.

- نه خیلی هم خوبه.

حالا خوبه بیشترش رو خودم درست کردم...

تا آخر شب که نسیم و سهیل رفتند اتفاق خاصی نیفتاد و خیلی خوش گذشت منم به خاطر دل رحمی ذاتیم تیکه هایی که شنیدم فراموش کردم.

رادین:

- شب بخیر من و نسترن می ریم بخوابیم.

تو راهرو طبقه بالا بودیم.

- رادین من چمدونم رو اتاق نسیم گذاشتم بیارم اتاق تو...

رادین:

- آره دیگه می خوای هی از این اتاق بری اون اتاق!

romangram.com | @romangram_com