#یه_نفس_هوای_تو_پارت_389
- دلخوری از مامانت جای خود... الان از تو دلگیرم...
با تعجب نگام کرد.
رادین:
- از من... مگه چیکار کردم!
- از همین ناراحتم که کاری نکردی... چرا ازم دفاع نمی کنی... چرا چیزی نگفتی تا مامانت ادامه نده...
بدون این که متوجه شده باشم تن صدام رفته بود بالا... به جای این که دلداریم بده یا آرومم کنه بلند شد و کلافه دستش رو کشید تو موهاش و چند بار لباش رو گاز گرفت می خواست چیزی بگه ولی سعی در کنترل خودش داشت... چند بار در طول اتاق راه رفت بعد شمرده شمرده گفت:
- نسترن تو که نمی خوای من با مامانم سر هر موضوع کوچیکی بحث کنم و دعوا راه بندازم!
- رادین من کی این رو گفتم فقط انتظار دارم گاهی از من دفاع کنی.
رادین:
- ببین من سر موضوع ازدواجمون برای اولین بار رو در روی مادرم وایسادم دوتامون کم اذیت نشدیم ولی من همه این ناراحتیا رو به خاطر عشقمون تحمل کردم الانم از من نخواه سر هر چی باهاش درگیر بشم تو می گی ازت دفاع کنم ولی من اگر جواب مادرم رو بدم باعث می شه دوباره بحث کنیم و من این رو نمی خوام... تازه من فکر نمی کنم حرف خاصی زده باشه تو زود به خودت می گیری!
از حرفاش ناراحت شدم فکر می کردم بعد از ازدواج بیشتر حمایتم می کنه ولی انگار همون یه بار مخالفت با مادرشم براش زیاد بود... از اولم نباید انتظاری ازش می داشتم من که به خودم قول داده بودم از رفتار فرح جون پیش رادین شکایت نکنم و اون رو تو معذوریت قرار ندادم پس چرا اینکار رو کردم تصمیم گرفتم دیگه پیشش شکایتی نکنم این جوری جز این که کدورت ایجاد شه نتیجه ای نداشت... با این که خودمم ناراحت بودم اما تحمل ناراحتی و کلافگیش رو نداشتم... بلند شدم و رفتم سمتش و دستش رو گرفتم.
- باشه هرچی تو بخوای.
با این حرفم یه خنده اومد رو لباش و گفت:
romangram.com | @romangram_com