#یه_نفس_هوای_تو_پارت_387
تا پشتم رو کردم به جمع بریم سمت طبقه بالا، اشکام راه افتادن...
نسیم منو برد تو اتاقش و بغلم کرد سرم رو گذاشتم رو شونه اش و گریه کردم.
- نسترن جان مامان منظوری نداشت گریه نکن عزیزم.
- مگه من چیکار کردم مادرت این جوری بهم تیکه می اندازه؟
نسیم:
- عزیزم مامان کلی گفت منظورش تو نبودی.
یه لبخند تلخ زدم و گفتم:
- نسیم خسته شدم از بس هر کس هر چی دلش خواست بهم تیکه انداخت می خوام جوابشون رو بدم ولی با خودم می گم درست نیست از من بزرگترن... جواب دادن جز ادامه بحث چیزی نداره... یا اصلاً بعضی اوقات مثل الان به جای این که حرفی برای دفاع از خودم بگم فقط گریه ام می گیره تو که می دونی من روحیه دعوا ندارم... دوست دارم مادرتم منو مثل تو بدونه باور کن تمام حرفایی که بهم زده بود بخشیده بودم ولی باز نیشتر به قلبم می زنه...
نسیم:
- نسترن جونم حق با توئه ولی کار درستی می کنی جواب نمی دی عزیزم... می دونی که مامان هنوز راضی نشده و دلش پره این مدتم تحمل کن دو هفته دیگه عروسیتونه می ری خونه خودت دیگه این بحثا هم تموم می شه همدیگه رو مثل مهمون می بینید... پاشو دست و صورتت رو آب بزن بریم به ادامه شاممون برسیم.
- تو برو من همین جا می مونم.
با صدای در برگشتیم سمت در رادین اومد داخل... نسیم با دیدن رادین در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
- زود بیاید...
romangram.com | @romangram_com