#یه_نفس_هوای_تو_پارت_386
- قبلاً من خودم روم نمی شد پیش مادرشوهرم دست شوهرم رو بگیرم... امان از این دوره زمونه...
لقمه نونی که گذاشته بودم تو دهنم تو گلوم گیر کرد... با کمک آب فرستادمش پایین... هیچ کس چیزی نگفت انتظار داشتم رادین چیزی بگه اون که فهمید منظورش به اتفاقی بود که غروب افتاد... اونم که دید کسی چیزی نگفت ادامه داد:
- دخترای این دوره زمونه حیا رو خوردن یه آبم روش.
دیگه نتونستم تحمل کنم چشمام پر از اشک شد به بشقابم خیره شدم و سعی کردم پلک نزنم چون می دونستم با اولین پلک دیگه نمی تونم جلو اشکام رو بگیرم دلم بیشتر از این سوخت که رادین بازم ساکت بود... فقط نسیم گفت:
- اِ... مامان!
منو نگاه کرد متوجه حالم شد... از پشت میز بلند شد دستم رو گرفت.
فرح جون:
- کجا غذات رو چرا نخوردی؟
نسیم:
- الان میام
دست منم گرفت و کنار گوشم گفت:
بلند شو بریم بالا...
romangram.com | @romangram_com