#یه_نفس_هوای_تو_پارت_385
- بریز عزیز دلم...
پدرجون یه لبخند زد و به من گفت:
- معلوم نیست چه جوری دل این پسر ما رو اسیر کردی این طوری تحویلت می گیره رادین سر غذا دوست و دشمن نمی شناسه.
باباش برخلاف مادرش خیلی دوستم داره... با این حرفش منتظر عکس العمل فرح جون شدم می دونستم این حرف رو بی جواب نمی ذاره که نسیم با حرفی که زد راحت این فرصت رو به دستش داد.
نسیم:
- وای مامان چند مدل غذا درست کردی... دستت درد نکنه.
فرح جون:
- آره مادر دست تنها سخت بود ولی واسه بچه هامه دیگه... بخور عزیزم...
دروغ که حناق نیست گلوت رو بگیره من نیومده بودم تو آشپزخونه داشتم کمکت می کردم... همون لحظه شوهر جونم که می دونست من کسی نیستم که کمک نکنم بی غرض به مادرش گفت:
- مامان یعنی نسترن کمکت نکرد؟
فرح جون:
- شما که همش تو اتاق بودید یا تو حیاط یه مزه غذا رو چشید یا سالاد می گی کمک!
وای این چه حرفی بود این جلو جمع زد هر کس ندونه فکر می کنه ما چیکار می کردیم تازه با یه لحن حق به جانب ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com