#یه_نفس_هوای_تو_پارت_375

- چرا ولی مامان گفت سالاد درست کنم.

فرح جون فوری یه لبخند زد و گفت:

- نسترن من که گفتم اگه حوصله داری... نمی دونستم به رادین گفتی زود برمی گردی.

مردمک چشمام از دروغی که جلو چشم خودم می گفت تکون خورد و چشمام بیشتر از حد معمول باز شد... باز بی خیالی طی کردم و چیزی نگفتم... رادین صندلی کنار منو کشید بیرون و نشست... دستش رو آورد تو ظرف سالاد و یه کاهو برداشت... با چاقو آروم زدم پشت دستش و با ناز گفتم:

- اِ... رادیــــن دست نزن!

رادینم نه گذاشت نه برداشت جلو رو مادرش گفت:

- قربون رادین گفتنت این جوری صدام می کنی می خوام درسته قورتت بدم.

فوری به فرح جون نگاه کردم بله... خون خونش رو می خورد... باید با رادین درست و حسابی حرف می زدم... نمی دونم اون چه طور متوجه ناراحتی مادرش از ابراز علاقه به من نمی شه...

یه چشم و ابرو واسش اومدم که از این حرفا نزنه اما متوجه منظورم نشد برای این که حرف دیگه ای نزنه گفتم:

- رادین بیا این چند تا خیار رو پوست بکن زود تموم شه.

فرح جون:

- از پسرم کار نکش خسته ست نسترن جون.

این رو با یه لحن مهربون گفت بعدشم یه کاهو داد دست پسرش... نمی دونم تا حالا که اسم منم با اکراه صدا می کرد حالا چی شده که جون بسته به اسمم... آهان جلو رادینه... چه سیاستی داره این زن.

romangram.com | @romangram_com