#یه_نفس_هوای_تو_پارت_371
ساعت رو نگاه کردم نیم ساعت دیگه رادین می رسید رفتم تو اتاق قبلی نسیم... فرح جون گفته بود ساکم رو اون جا بذارم... لوازم آرایشم رو درآوردم یه کم به خودم رسیدم تا خستگی سفر تو صورتم دیده نشه... شلوار جین مشکیم با یه بلوز آستین کوتاه جذب صورتی پوشیدم موهای تابدارم رو شونه کردم و دورم ریختم... با صدای زنگ در یه نگاه به آینه کردم و با اطمینان از خودم با سرعت از پله ها پایین رفتم فرح جون جلوی درب ورودی بود رادین بهش سلام کرد و با دیدن من به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد... متوجه نگاه مادرش شدم که یه چیزی توش برق می زد... از وقتی اومدم این جوری نبود... سعی کردم بی توجه باشم... رادین کنار گوشم گفت:
- دلم برات یه ذره شده بود.
- منم همین طور.
خودم رو از آغوشش کشیدم بیرون... هیچ وقت جلو مادرش نشده بود بغلم کنه... دستم رو می گرفت ولی بیشتر نه...
رادین که از شوق دیدارمون هیجان زده بود رو به مادرش گفت:
- دیدی عشقم رو مامان چه نازه!
الهی قربونش برم که اونم دلتنگم بوده.
باز چشمای مادرش برق زد... حسم می گفت حسادته که توی چشماشه رادین با حرفاش و کاراش داره تحریکش می کنه... دستش رو دور شونه ام انداخت و منو به سمت اتاق خودش هدایت کرد.
خودش روی تخت نشست منم رو صندلی میز کامپیوترش نشستم یه کم احوال خانوادم رو پرسید... خودم طاقت نیاوردم رفتم کنارش رو تخت نشستم دستم رو دور گردنش انداختم اونم نغمه عشق کنار گوشم زمزمه می کرد دوباره زمان و مکان رو گم کردم آغوش رادین برام پر آرامش ترین جای دنیا بود... همدیگه رو می بوسیدیم که اول یه صدای تق کوچیک اومد بعدم مادرش وارد اتاق شد... دوتایی برگشتیم و نگاهش کردیم... یه دنیا خجالت کشیدم ما رو تو اون حالت دید... دستم رو از دور گردنش باز کردم و یه ذره از رادین فاصله گرفتم... حس آدمی رو داشتم که حین دزدی مچش رو گرفتن... خودشم تعجب کرده بود اما به جای این که معذرت بخواد و بره بیرون یه کم چپ چپ نگامون کرد... رادین زودتر به خودش اومد و گفت:
- کاری داشتی مامان؟
یه لبخند مهربون زد که اصلاً به خشمی که تو چشماش بود نمی خورد.
فرح جون:
- آره می خواستم نسترن بیاد طعم غذا رو بچشه.
romangram.com | @romangram_com