#یه_نفس_هوای_تو_پارت_370


- مثلاً دوستته!

وا مگه من کلفتشونم... خوبه هفته ای یه بار کسی میاد خونه رو تمیز می کنه... خیلی بهم برخورد با این حال نخواستم چیزی بهش بگم... نارضایتی از ازدواج ما از چشماش معلوم بود وبه این کارا میخواست کوچیکم کنه... برای این که بهانه دستش ندم... به خودم گفتم نسیم هم دوستمه راه دوری نمیره تازه اون بیچاره خسته از سر کار میاد بعد دنبال کارای عروسیشه...

- چشم اون جا رو هم مرتب می کنم.

بعد از اون جا منو کشید آشپزخونه و یک عالمه کار سرم ریخت... رادین که اومد خواستم اعتراض کنم ولی دیدم درست نیست اگه بخواد طرفداری منو بکنه خب اونم مادرشه باز ممکنه بحث شون بشه و به جای این که رابطمون بهتر بشه بدتر می شه اون یک هفته همش پیش من و رادین بود و نمی ذاشت با هم راحت باشیم حتی واسه تولدم که رادین می خواست یه جشن کوچیک بگیره یه جورایی به بهانه عروسی نسیم مخالفت کرد و ما دو نفره رفتیم رستوران... نسیم هم که با شوهرش و برنامه عروسیش سرگرم بود، نمی تونست زیاد با من باشه... آخر همون هفته هم مراسم عروسیشون برگزار شد و من برگشتم.

باید فکرای مثبت می کردم برای همین با خودم یه کنفراس دو نفره گذاشتم... ببین نسترن اون ماه اول بود هنوز عادت نداشت تو رو عروسش بدونه... بهش حق بده یه عمر انتظار داشت عروسش هاله باشه... اون یک هفته هم به خاطر عروسی سرشون شلوغ بوده از تو هم کار کشیده... مطمئن باش این سری رو چشماش جا داری... با این فکرا کمی آروم شدم و تا دم خونه شون به عشقم رادین فکر کردم که قراره بعد از دو هفته ببینمش... وقتی رسیدم قبل از این که زنگ در رو بزنم با رادین تماس گرفتم.

- سلام عزیزدلم.

رادین:

- سلام خانوم گلم کجایی؟ رسیدی؟

- آره نفس، جلو در خونه تون هستم می خوام زنگ بزنم.

رادین:

- خیالم راحت شد... منم چند ساعت دیگه میام عزیزم.

زنگ در رو زدم و با باز شدن در فرح جون اومد استقبالم بعد از احوال پرسی تو سالن نشستیم و با هم حرف می زدیم... بعدش کمک کردم شام درست کنه قرار بود نسیم و سهیل هم ساعت نُه بیان اون جا... حس کردم نسبت به قبل رفتارش بهتر شده...


romangram.com | @romangram_com