#یه_نفس_هوای_تو_پارت_363
- خیلی خوشحالم که اینجایی...
رادین:
- منم همین طور... اتاقت ساده و قشنگه.
- مرسی. رادین چرا اون شب قبل خواستگاری بهت اس ام اس دادم جواب ندادی تو که قصد نداشتی بری و دنبال کارای رفتنت بودی...
رادین:
- نمی تونستم نسترن... هنوز چیزی مشخص نبود نمی خواستم الکی دلت رو خوش کنم.
- خب چرا زودتر مامانت رو تهدید به رفتن نکردی.
رادین:
- تهدید نبود، قبلاً می خواستم راضیش کنم وقتی دیدم اصلاً راضی نمی شه بعدشم که از تو هم ناامید شدم بهتر دیدم که ایران نمونم واقعاً نمی خواستم بمونم فقط حرف نبود...
- الان چی؟ با حکم مأموریتت چیکار می کنی؟
رادین:
- خودم به خاطر مشکلاتم از رئیسم خواستم منو بفرسته با هم دوستیم بهش همون روز که مامان راضی شد گفتم مشکلم حل شده قراره یه نفر دیگه بره.
سرم رو به نشونه ی فهمیدن حرفاش تکون دادم یه کم دیگه از خودش گفت وقتی حرکت لبهاش رو می دیدم حواسم از حرفی که می زد پرت می شد... نفهمیدم چی شد که خودم رو انداختم تو بغلش و دستم رو دور گردنش حلقه کردم... از رفتارم شوکه شد ولی بعد چند لحظه با تردید دستاش رو دور کمرم حلقه کرد... سرم رو نزدیک گردنش بردم و عطر تنش رو بو کردم.
romangram.com | @romangram_com