#یه_نفس_هوای_تو_پارت_362
دوباره فنجون ها رو پر کردم و چیدم تو سینی تمیز شده و گفتم نسیم ببره که قبول نکرد... نه کار خودم بود... دستم رو محکم دورِ دسته سینی چفت کردم و وارد سالن شدم...
همه چی خوب پیش می رفت جز نگاه های خصمانه ی فرح جون که من همه رو به حساب اجباری بودن رضایتش گذاشتم و به خودم امیدواری می دادم که یه مدت دیگه چشماش هم مثل لباش می خنده...
آقای قدیری رو به بابام گفت:
- خب آقای صابر با اجازتون برن یه جای خلوت حرفاشون رو با هم بزنند.
بابا:
- خواهش می کنم... نسترن با آقا رادین برید تو اتاقت حرفاتون رو بزنید.
فرح جون:
- چه نیازی به حرف زدنه اینا که همدیگه رو می خوان حرفاشونم زدند.
آقای قدیری:
- باشه این حرف آخر فرق داره... پاشید دیگه...
از حرف فرح جون دلخور شدم ولی به ثانیه نکشید دلخوریم از یادم رفت...
در رو باز کردم... رادین با یه نگاه به داخل اتاقم رفت رو تختم نشست منم رو صندلی میز آرایشم که یه چهار پایه کوچیک که روش رو پارچه جیر مشکی انداخته بودم، نشستم.
romangram.com | @romangram_com