#یه_نفس_هوای_تو_پارت_361

- چیه اومدی یه چای بیاری ها!

- نسیم نمی تونم بیارم دستم می لرزه.

نسیم یه اخم با مزه کرد و گفت:

- نگو که می ترسی و اصلاً انتظار ما رو نداشتی!

- نه دیوونه از استرس و ترس نیست از هیجانه.

نسیم:

- هیجان؟؟؟

- آره دیگه از خوشحالی زیاد دل و روده ام داره بهم می پیچه تعداد ضربان قلبم داره از حد خارج می شه...

یکی آروم زد تو سرم گفت:

- نسترن یعنی خاک... انقدر شوهر ندیده ای!

- چه ربطی داره همه این رو به من می گن... اصلاً آره شوهر ندیدم مگه قبلاً ازدواج کردم که نمونه اش رو دیده باشم بعدش من دارم به عشقم می رسم تو چه می دونی آخه... آهان یادم رفت بپرسم با سهیل چیکار می کنی علاقه ات بیشتر شد؟

نسیم:

- چه عجب یادت افتاد... آره، الان خیلی دوستش دارم خیلی زیاد... سهیل واقعاً خوبه...

romangram.com | @romangram_com