#یه_نفس_هوای_تو_پارت_360


به نسرین خواهرم زنگ زدم و گفتم برای خواستگاری بیاد... که گفت این هفته نمی تونه و خودش رو هر موقع بشه برای عقد می رسونه.

****

از صبح دل تو دلم نبود... چند بار لباس پوشیدم و خودم رو تو آینه برنداز می کردم هیچ ایرادی نداشت، دوباره در می آوردم و آویزونش می کردم به چوب رختی به تذکر مامان هم که می گفت چروک می شه اهمیت نمی دادم... قرار بود ساعت پنج خونه ما باشند... همه چی آماده بود چای، میوه، شیرینی... خونه رو هم خودم از بس سابیده بودم از تمیزی برق می زد... نشستم جلو آینه موهام رو شونه کردم و یه کم کج گذاشتم... تل نقره ایم رو روی موهام تنظیم کردم یه آرایش خیلی کمم انجام دادم و کت و دامن نیلیم رو که برای همین مراسم خریده بودم باز تنم کردم و شال سفید- آبیم رو انداختم سرم که همون لحظه زنگ به صدا در اومد... لحظه تحقق آرزوم داشت می رسید... اوف... یکی منو بگیره با این ضربان قلب که نمی تونستم کاری کنم چند تا نفس عمیق کشیدم و زود خودم رو به ورودی هال رسوندم اول از همه آقای قدیری اومد داخل با لبخند و نگاه مهربونش... چی می شد که آقای قدیری انقدر رو حرف زنش نبود... سلام و علیک گرمی باهام کرد بعدی نسیم بود که پرید بغلم و کنار گوششم زمزمه کرد:

- به به زن داداش خوشگلم دلم برات تنگ شده بود.

- سلام خواهرشوهر نازم منم همین طور.

با صدای سهیل از بغل نسیم اومدم بیرون و بهش خوش آمد گفتم... فرح جون با لباسای شیک نفر بعدی بود که وارد شد رفتم جلو که بغلش کنم ولی به طور نامحسوس خودش رو کشید عقب و دستش رو آورد جلو... نگاهش که کردم لباش می خندید اما چشماش چیزی دیگه می گفت یه کینه یا نفرت تو چشماش بود که نمی ذاشت لبخندش رو باور کنم... دستش رو گرفتم و به گرمی فشردم و زیر لب ازش تشکر کردم که اومده و رضایت داده... شنید... جواب نداد و رفت سمت مادرم نفر بعدی عشقم بود یه کت شلوار دودی به همراه یه پیرهن سفید و کراوات دودی پوشیده بود... صورتش رو سه تیغ کرده بود... چشماش از خوشحالی می درخشید یه دسته گل بزرگ هم دستش بود... دلم می خواست همون لحظه خودم رو بندازم تو آغوشش یه قدم رفتم سمتش که با لبخند گل رو گرفت سمتم.

- سلام عشقم.

رادین:

- سلام عزیزم دیدی بالاخره اومدم... نمی خوای بگیریش!

با رضایت گل رو ازش گرفتم و دعوتش کردم داخل از کنارم که رد می شد بوی خوب عطرش دیوونم کرد... تو دلم گفتم کاش کسی این جا نبود... از هول بودن خودم خندم گرفت.

زود رفتن سر اصل مطلب و بنا به رسم و رسوم مامان گفت برم چای بیارم... چای ها رو ریختم تو فنجون هایی که از قبل آماده کرده بودم ولی انقدر هیجان داشتم که دستم می لرزید و چای ها سرش خالی شد تو سینی دوباره سینی گذاشتم رو میز ناهار خوری که تو آشپزخونه بود و آروم نسیم رو صدا کردم بیاد.

نسیم:


romangram.com | @romangram_com