#یه_نفس_هوای_تو_پارت_359

مامان:

- نمی دونم... حالا ازم ناراحت نیستی نذاشتم اون جوری ازدواج کنی؟

- نه که نیستم... این طوری بهترم هست با احترام میان خواستگاری... وقت هست برم نمازم رو بخونم.

مامان:

- نسترن جان دخترم این راهش نیست که خودخواهانه خدا رو برای خواستهات بخوای... تو باید خدا رو برای خودش پرستش کنی نه برای آرزوهای خودت!

- می دونم مامان ولی حالم خیلی بد بود... اشتباه کردم.

مامان:

- می دونم عزیزم ولی ناراحتیت دلیل خوبی واسه حرفایی که زدی نیست.

****

فرح جون زودتر از اون چیزی که فکر می کردم راضی شد و قرار شد آخر همین هفته که می شد چهار مهر بیان برای خواستگاری... تهدید رادین واقعاً تأثیر داشت... بعد از موافقت مادرش با هم تلفنی حرف زدیم و دلتنگی این مدت رو درآوردیم دوتامون خوشحال بودیم و من یکی که رو ابرا سیر می کردم... بابا هم در جریان قرار گرفته بود و به خوشحالی بیش از حد من می خندید و گاهی تیکه می انداخت.

بابا:

- نسترن بابا نمی دونستم انقدر دنبال شوهری وگرنه خودم یه فکری به حالت می کرد.

نه تنها از شوخی بابام ناراحت نمی شدم بلکه با صدای بلند هم می خندیدم... به سحر زنگ زدم و براش تعریف کردم چی شده... اونم از خودش گفت چیزایی که از خوشیم کم کرد سحر دستی دستی می خواست خودش رو بدبخت کنه... دوست پسر جدید پیدا کرده بود یکی نه دو تا و با قبلیه می شد سه تا نمی دونستم هدفش از این دوستیا چیه می خواست عقده رفتاری که پویا باهاش داشت رو دربیاره! نمی دونم ولی با همه پسرا الکی دوست بود و نصیحتهای کسی هم تو گوشش نمی رفت فقط می گفت بلدم از خودم مواظبت کنم کاش بلد بود!!! تو مدت دوستیمون اخلاقش رو شناخته بودم خیلی ساده و ضربه پذیر بود... کاری که از دستم بر نمی اومد جز همون نصیحت.

romangram.com | @romangram_com