#یه_نفس_هوای_تو_پارت_354


روم رو کردم طرف دیوار و ملحفه رو کشیدم روی سرم و به اشکام اجازه دادم بیان... تأثیر قرص هنوز بود که باز خوابم برد.

چشمام رو که باز کردم ساعت دو ظهر بود... به گوشی سایلنتم که روی پاتختی بود، نگاه کردم... پنج تا اس ام اس و هفتا تماس ناموفق از طرف نسیم داشتم... می دونستم محتوای اس ام اساش چیه! بازشون نکردم من به دلداری کسی نیاز نداشتم... گوشی رو گذاشتم تو کشو تا چشمم بهش نیفته... از اتاق داشتم می رفتم بیرون که مامان رو دیدم... داشت می رفت سمت دستشویی.

مامان:

- ساعت خواب خانوم.

- مرسی... گشنمه مامان.

مامان:

- باشه نمازت رو بخون... الان نهارت رو دوباره داغ می کنم.

- نماز نمی خونم.

مامان:

- چرا تو که تازه...

- خودم نمی خونم... نماز بخونم که چی... شکر چی رو بگم... مگه منو به عشقم رسوند که حالا...

مامان لبش رو گاز گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com