#یه_نفس_هوای_تو_پارت_355
- چرا کفر می گی... مگه خدا نشسته که فقط آرزوهای دل تو رو انجام بده... حتماً یه حکمتی... یه خیری بوده...
با بی حوصلگی گفتم:
- مامان بسه نه خیرش رو می خوام نه حکمتش رو... من خودم عقلم می رسه چی یا کی برام خوبه.
مامان با تأسف سرش رو تکون داد و آستیناش رو زد بالا که بره وضو بگیره... دل خودمم یه جوری شد ولی با خدا لج کردم یکی از اخلآقای بدم بود سر هر چی خدا رو مقصر می دونستم... با سردی راهم رو به طرف آشپزخونه گرفتم و گفتم:
- خودم غذا رو داغ می کنم شما هم زود تمومش کن که با هم غذا رو بخوریم.
متوجه زهر کلامم بودم... از این که تلخ باشم لذت می بردم... دوست داشتم تمام احساسات بدی که تو وجودم جمع شده با تلخی بیرون بریزم... دیگه گریه هم نمی کردم... تصمیم گرفتم سنگ بشم و سرد تا هیچ کس نتونه روم اثر بذاره می خواستم که فراموش کنم رادینی وارد زندگیم شده ولی نمی شد... اعصابم از ناتوانی خودم خُرد شد... عشق رادین با روحم عجین شده بود نمی تونستم فراموشش کنم... باز به تختم پناه بردم.
مامان:
- نسترن بیدار شو... خسته نشدی انقدر می خوابی...
- ول کن مامان... بذار بدرد خودم بمیرم... ببین به حرفت گوش دادم چی سرم اومد... خوشحالی عشقم رو از دست دادم نه...
اومد کنارم نشست و دستش رو توی موهام کرد.
مامان:
- عزیزم من خیرت رو می خوام حالا پاشو برات خبر خوب دارم... دِ پاشو دیگه.
دلم شروع به تپیدن کرد و گواهی داد در مورد رادینه.
romangram.com | @romangram_com