#یه_نفس_هوای_تو_پارت_353

دیدم بهتره از این که بشینم خونه و ساعت ها رو بشمارم حاضر شدم رفتم ولی کل ساعت حواسم پرت بود و مریم خانم مربی خیاطی هم مجبور شد یه الگو رو چند بار برام توضیح بده.

سپیده:

- نسترن چی شده چند وقته همش ناراحتی امروز بدتر تو استعدادت تو خیاطی از منم بهتره ولی امروز یه الگوی ساده رو هم متوجه نمی شدی!

سعی کردم یه لبخند بزنم تا ناراحتیم رو مخفی کنم ولی شبیه همه چی بود جز لبخند...

- هیچی نیست یه کم دلتنگ دوستامم.

سپیده شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت معلوم بود باور نکرده ولی اخلاق خوبی که داشت اصلاً تو کار کسی سرک نمی کشید... اون روز سپیده اومد خونه مون و تا شب پیشم بود و دیگه فرصت تنهایی و گریه بهم نداد نسیم هم از دیروز هر چند ساعت یه بار یه اس ام اس برای دلداریم می داد که بی فایده بود.

فرداش تا ظهر با هر بدبختی بود خودم رو سرگرم کردم ولی از بعد ناهار دلشوره و استرسم شروع شد نشستم رو به روی ساعت بزرگ هال و چشم دوختم به عقربه ها با نزدیک شدن به غروب حس می کردم قلبم فشرده تر و راه نفسم هر لحظه تنگ تر می شه... همش فکرم خونه نسیم اینا بود که رادین داره الان حاضر می شه می خوان برن گل بگیرند و... این جوری دووم نمی آوردم رفتم سر یخچال و دو تا از قرص های خواب آور مامان که قبلاً استفاده می کرد برداشتم و با یه لیوان آب خوردم... بهتر بود تو بی خبری باشم تا لحظه لحظه مراسم خواستگاری رو تو ذهنم تصور کنم.

از مامان خواستم واسه شام بیدارم نکنه و روی تخت دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان از خواب بیدار شدم.

مامان:

- نسترن چقدر می خوابی بیا نسیم پای تلفن منتظرته.

- بگو بعداً خودم بهش زنگ می زنم.

مامان:

- ولی...

romangram.com | @romangram_com