#یه_نفس_هوای_تو_پارت_352
سه هفته بعد نسیم زنگ زد و گفت قراره دو شب دیگه برن خواستگاری هاله... کلی اظهار تأسف و ناراحتی کرد و دلداریم داد... گفت سر همین موضوع کلی با مامانش بحث کرده و برای اولین بار با مامانش قهر کرده و رفته خونه سهیل... وقتی این حرف رو زد یه پوزخند زدم چه عشق و رسیدنی... تمام اولین های بد داشت اتفاق می افتاد اولین بار من سر مامانم داد زدم... اولین بار اون بهم سیلی زد و اولین بار نسیم از خونه شون قهر کرد... یعنی باید منتظر اولین های بد دیگه هم باشم... ازش خواهش کردم به خاطر من با مامانش بحث نکنه و زودتر آشتی کنه ولی گفت نه اگر آشتی کنه مجبورش می کنه برای خواستگاری همراهشون بره... قول داد بعدش می ره از دل مامانش درمیاره... دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم و فقط گریه می کردم... غرورم رو گذاشتم کنار و چند بار به رادین زنگ زدم ولی جواب نداد... یه اس ام اس دادم:
"عشقم، من که گفتم منتظر می مونم چه بی وفا شدی... همیشه دوستت دارم هر جا و با هر کس که باشی."
هر چی منتظر شدم نه جوابی اومد نه گوشیم زنگ خورد فقط غرور من بود که له شد...
مامان:
- نسترن حاضر شدی سپیده، دم در منتظرته...
- بگو امروز نمیام خودش بره.
در اتاق باز شد و مامان اومد داخل یه نگاه به قیافه ناراحتم کرد و گفت:
- برای چی خودت رو عذاب می دی... سعی کن بهش فکر نکنی!
با یه پوزخند گفتم:
- به همین راحتی فردا شب میرن خواستگاری بعد همه چی تموم... بهش فکر نکنم به نظرت می شه!
مامان:
- آره، می شه فعلاً برو کلاس سرت گرم شه...
romangram.com | @romangram_com