#یه_نفس_هوای_تو_پارت_351
- مامان همه چی تموم شد...
با ناله داد زدم:
- خدایا چقدر التماست کردم این بود نتیجه اش...
مامان:
- آروم باش... حتماً یه خیری بوده عزیزم نمی شه چیزی رو به زور از خدا خواست...
- ولی من می خواستم... من از این دنیا رادین رو از خدا می خواستم... چرا ندادش... چرا...
مامان:
- چی شد؟ چی گفت انقدر بهم ریختی؟
با یادآوری دوباره حرفش تازه گریه ام گرفت.
- گفت کارت عروسیش با هاله رو برام می فرسته... مامان من تحمل ندارم...
کنارم نشست و کلی دلداریم داد از این که کار درست و عاقلانه ای انجام دادم... ولی هیچ کدوم واسه دل من درمون نبود... من فقط رادین رو می خواستم کسی که با دیدنش تپش قلب می گرفتم... تپش قلبی که برام پر لذت و خواستن بود خواستنی که برام آرامش داشت... بدون اون چیکار می کردم... تمام رویاهام و آرزوهام روی سرم خراب شده بود... باز دودل شده بود که کارم درست بود... به خاطر دل مامانم دل خودم و رادین رو شکستم... یا باید باز اصرار می کردم باید به همه چی تن می دادم...
عصر نسیم زنگ زد گفت رادین اومده و خیلی عصبانی بوده جریان رو از من پرسید که براش تعریف کردم چی گفته نسیم هم دلداریم داد که از عصبانیت گفته و قصد این کار رو نداره ولی لحن محکم رادین جای شکی برام نمی ذاشت...
نه سرکار می رفتم نه تفریحی داشتم... کارم این بود صبح تا شب خودم رو تو اتاق حبس کنم و غصه بخورم هر ساعت و هر لحظه انتظار بکشم نسیم یا رادین زنگ بزنند و واسه عروسی دعوتم کنند... مامان که دید من دارم با ناراحتی خودم رو از بین می برم اصرار کرد با نوه عمه بابام سپیده برم کلاس... قرار بود کلاس خیاطی بره... حوصله کلاس رفتن اونم خیاطی رو نداشتم ولی رفتم... واقعاً مفیدم بود حداقل زمانی که با سپیده بودم یا سرم به کاری گرم بود کمتر فکر و خیال اذیتم می کرد.
romangram.com | @romangram_com