#یه_نفس_هوای_تو_پارت_350


- چی می گی من که می گم منتظر می مونم.

رادین:

- من دیگه نمی مونم...

- شوخی می کنی؟

رادین:

- به من میاد تو این موقعیت شوخی کنم... همون بهتر با هاله ازدواج کنم فکرمم راحت تره...

چه زود تلخ شده بود و حرفاش تلخ تر از رفتارش... جمله ای که دیروز منتظرش بودم بگه امروز گفت... صدای شکستن خودم رو شنیدم... با ناراحتی نگاش کردم شاید... شاید... شوخی باشه ولی با چهره ای درهم جلو رو نگاه می کرد حتی برنگشت ببینه حرفش چه بلایی داره سرم میاره... دیگه حرفی بینمون نمونده بود دستم رو بردم سمت دستگیره در که گفت کجا؟ می رسونمت...

- نمی خواد خودم می رم زیاد دور نشدیم.

چیزی نگفت منم پیاده شدم و مسیرخلاف جهتی که رادین پارک کرده بود راه افتادم... سرم از شنیدن حرفاش سنگین شده بود... آهسته آهسته می رفتم تا برگرده بیاد بگه شوخی بود یه شوخی مسخره واسه امتحان من... ولی نیومد... قلبم کندتر می زد... بدنم سنگین تر از سرم بود حس می کردم جونی توش نیست... تحمل سنگینیش رو نداشتم... دوست داشتم همون جا وسط خیابون بشینم روی زمین و گریه کنم... انتظار این حرف رو نداشتم... کارت عروسیم رو برات می فرستم... با زحمت در رو باز کردم... مامان تو حیاط داشت راه می رفت از صورتش معلوم بود استرس داره و نگران من بوده...

مامان:

- اومدی نسترن جان...

خودم رو انداختم تو بغلش و دیگه سنگینیم رو تحمل نکردم... مامان کشون کشون منو برد داخل و رو کناپه خوابوند.


romangram.com | @romangram_com