#یه_نفس_هوای_تو_پارت_345
از در اتاق که بیرون رفتم مامان رو دیدم که تو آشپزخونه داشت شام درست می کرد آروم صداش کردم ولی برنگشت سمتم... رفتم تو و از پشت دستام رو دور کمرش حلقه کردم یه کم خودش رو تکون داد تا ولش کنم ولی من محکمتر گرفتمش و پیشونیم رو گذاشتم پشتش...
- مامان ببخشید.
چیزی نگفت... خیلی بد حرف زده بودم نمی شد انتظار داشت با یه ببخشید همه حرفام رو فراموش کنه دوباره خودم رو بهش فشردم و با گریه گفتم:
- اشتباه کردم ببخشید این جوری با من قهر نکن می دونی که طاقت ندارم.
مامان:
- ...
- شما درست می گی... اصلاً غلط کردم بحثشم مطرح کردم... عصبانی شدم یه چیزی گفتم... من بدون رضایتت آب نمی خورم چه برسه به ازدواج... نسترن بی فکرت رو ببخش...
این بار مامان برگشت سمتم و منو تو بغلش گرفت چشماش هنوز خیس بود.
مامان:
- بخشیدمت دخترم... گریه نکن... من فقط خوشبختیت رو می خوام ولی این راهش نیست.
- می دونم... فکرام رو کردم فردا به رادین می گم که باز مثل قبل منتظر رضایت فرح جون می مونم... انقدرم سن ندارم که بخوام نگران ازدواجم باشم پس حالا حالاها وقت دارم منتظر بمونم درسته...
مامان یه نفس راحت کشید:
- آره عزیزم... خدا رو شکر... نسترن داشتم دق می کردم.
romangram.com | @romangram_com