#یه_نفس_هوای_تو_پارت_344


- مگه می شه ما با همین مردم زندگی می کنیم نمی شه چشمامون رو روی همه چی ببندیم.

- حرف زدن با شما بی فایده ست... اصلاً به بابا می گم اونه که باید راضی باشه نه شما...

داد می زدم و اون حرفا رو می زدم... با سیلی که مامان به صورتم زد ساکت شدم... نگاش کردم.

مامان:

- این رو زدم یادت نره من مادرتم... زحمتت رو کشیدم.

بعدش بغض کرد و با همون بغض تو صداش گفت:

- حالا دیگه رضایت من مهم نیست... می خوای مثل دخترای بی کس و کار شوهر کنی...

دستم رو روی صورتم گذاشتم، پاشدم برم اتاقم که مامان گفت:

- بابات اگه بفهمه این جوری می خوای ازدواج کنی می کشتت می شناسیش که... خودت رو الکی پیشش کوچیک نکن.

از سیلی که خورده بودم ناراحت بودم با عصبانیت گفتم:

- من باهاش ازدواج می کنم هر طور شده...

با این حرفام دونه دونه اشکاش راه افتاد... تحمل دیدن اشکاش رو نداشتم... رفتم اتاقم خودم رو پرت کردم روی تخت... از همه چی و همه کس ناراحت بودم... واقعاً ازدواج دو نفر که همدیگه رو دوست دارند باید انقدر توش مشکل باشه... جای سیلی که مامان زده بود درد می کرد... بیشتر از اون دلم درد گرفته بود از خودم عصبانی بودم... این اولین بار بود با مادرم این جوری صحبت می کردم و اونم اولین بار بود منو زده بود... اولین سیلی... شده بود از بابام وقتی بچه بودم واسه اشتباهاتم کتک بخورم ولی از مامان نه... همیشه مهربون و صبور بود نهایت دعواش این بود که سرم داد بزنه... من چی کار کرده بودم که دل صبورش این جوری شکست و اشک رو مهمون چشماش کرد... من که تحمل یه سر درد مامان و بابام رو نداشتم حالا خودم به گریه انداخته بودمش... حالم از خودم بهم می خورد... این عشق علاوه بر اعتقاداتم، خانوادمم داشت ازم می گرفت... نه تقصیر عشق نیست این خودمونیم که بی فکر عمل می کنیم... بعد دنبال مقصر می گردیم... چه ساده ام... چه طور می خواستم یه عمر حرف مردم رو پشت سر خانوادم بندازم... خودم روی تصمیمم دو دل بودم پس چرا اون حرفا رو زدم چرا گفتم برام مهم نیست... لعنت به من... یکی دو ساعت فکر کردم و تصمیم آخرم رو گرفتم...


romangram.com | @romangram_com