#یه_نفس_هوای_تو_پارت_343

با صدای نسبتاً بلندی گفتم:

- نمی خواد مادرش رو فراموش کنه فقط می خواد تو عمل انجام شده بذارتش... تازه رادین خیلی به مادرش وابسته ست و به حرفاش گوش می ده فقط تو این مورده که مخالف نظرشه.

فکر می کردم با این جمله از رادین تعریف کردم ولی برعکس شد.

مامان:

- خب پس دیگه بدتر دو فردا دیگه که از تب و تاب افتاد برمی گرده سمت مادرش اون وقت تو این وسط چی می شی... دیگه اصلاً راضی نمی شم.

همین موردی بود که خودمم می ترسیدم ولی گفتم:

- نه مگه عشق به همین راحتی تموم می شه که بعدش منو بذاره کنار... فرح جونم راضی می شه.

- نسترن چرا حرف زور می زنی... من فکر می کردم دخترم رو درست بار آوردم... تو نمی دونی عواقب این جور ازدواج چیه... خانوداده اون طردش می کنن... مردم پشت سرت حرف درمیارن دختره یه ایرادی داشته که خانواده پسر نیومدند خواستگاری... براش مراسم نگرفتند... چه مشکلی داری که می خوای با خفت و خواری شوهر کنی... از کجا معلوم فردا روز، مادرش راضی شه... نه، من حرفم رو زدم.

- شما نمی فهمی عشق یعنی چه... ما عاشق همیم تحمل دوری همیدگه رو نداریم... تو اصلاً می دونی من هر روز و هر لحظه از خدا می خوام مارو بهم برسونه... خب برای این رسیدن تلاشم می خواد... اینم تلاش من... تصمیمم رو گرفتم من باهاش ازدواج می کنم.

مامان:

- عشق باید سازنده باشه نه مخرب... این ازدواج به این شکل روی آینده ات تأثیر می ذاره.

- چه تأثیری اصلاً ما به مردم و طرز فکرشون چیکار داریم... مهم خودمونیم...

مامان:

romangram.com | @romangram_com